سلام . ممنون که به من سر میزنین با این که من نمیتونم به موقع آپ کنم . ممنون که با من همدردی میکنین در حالی که حتی نمیدونین این درد چه درد بزرگیه . شما ( بعضیهاتون ) ممکنه که درد جدایی رو کشیده باشین ولی کدومتون احساس کردین که طرف مقابلتون ۳ سال بازیتون داده . میدونم که دوست من نمیخواست این کار رو بکنه ولی وقتی ۱ ماه بعد از خدا حافظی ( اونم در حالی که هر هفته با هم صحبت کنین و هنوز با هم ارتباط داشته باشین ) با یکی دیگه دوست بشه که شما رو فراموش کنه شما چه حسی بهتون دست میده ؟
بگذریم . من که همون اولش بخشیدمش ولی نمیدونم چرا نمیتونم از ته دل تو خودم ببخشمش و قضیه رو واسه خودم حل کنم .
الان خوی هستم ( نزدیک ارومیه ) و فردا هم قراره برم تهران و برای اولین بار دیگه نمیخوام برم شریتی ( خونه دوستم اونجاست ) میرم عروسی خواهر دوستم . برای خوشبختیشون دعا کنین . بعدش هم باشد لباسهایی که نیروی دریایی بهمون داده رو اندازه کنم و یه مقدار به خودم برسم . دیگه نمیخوام به دوستم فکر کنم . میخوام برای خودم عشق و حال کنم .
نمیدونم عشق و حال یعنی چی ولی میخوام فقط خوش بگذرونم . گور پدر عشق . بعد از این همه جون کندن و بعد از این که همه چیزم رو از دست دادم خیلی برام گرون تموم شد . امید وارم همتون خوش باشین . به همتون سر میزنم . از این به بعد هم زود به زو.د آپ میکنم و به همتون سر میزنم آخه ۲ ماه رشت هستم و بعدش هنوز معلوم نیست کجا برم ولی شاید برم جنوب .
خوش باشین بای
میدونین . دوستم میدونه که من پنج شنبه ها ميام و وقتي كه من ميام مدام زنگ ميزنه و من با اين كه تو تنهاييم اشگ ميريزم و از دوريش داغون ميشم باهاش سرد برخورد ميكنم .
من ۲۲ مرداد آموزشم تموم ميشه و ۹ روز مرخصي دارم . دوستم امروز (جمعه) از من خواهش كرد كه تا ژايان آموزشي هفته اي ۲-۳ بار باهاش صحبت كنم چون مشكلي داره كه ميخواد با صحبت كردن با من آروم بشه . من قبول كردم ولي حدسهايي براي مشكلش زدم كه نتونستم حتي بهش فكر كنم و به همين خاطر از اون خواهش كردم كه بگه مشكلش چيه و اون گفت كه با يه پسر ديگه كه بچه تهرانهدوست شده و الان ۲ هفته ميشه و الان ميفهمه كه اشتباه كرده ! من ديگه نتونستم تحمل كنم و گفتم باشه من با تو صحبت ميكنم تا مشكلت رو حل كني ولي بدون كه با اين كارت همه زندگيم رو سرم خراب شد و قلبم كه تا حالا از دوريت گرفته بود رو شكوندي . هنوز به ۲ ماه نرسيده كه ما از هم جدا شديم و هفتهاي ۱ بار هم صحبت ميكردم تا اون بتونه راحت تر و آروم آروم فراموشم كنه و به نبودم عادت كنه . ولي ميبينم كه ...
دارم ديوونه ميشم . هنوز هم با هر قطره خونم دوسش دارم ولي چه فايده .
به من ميگه چون ميخواست از من جدا بشه با يهكي ديگه دوست شده ولي من چي .
نميخواد دلداريم بدين يا بگين كه اون با اين كارش ارزش نداره يا هر چيز ديگه . فقط بدونين كه زندگي داره همه زاويه هاي بدش رو به من نشون ميده .يه پسر ميتونه جدايي رو تحمل كنه ولي نامردي و نميتونه تحمل كنه . شايد بگين اون نامردي نكرده ولي من سختي جدايي رو تحمل ميكردم تا اون بتونه به يه زندگي خوب برسه و خوش بخت شه ولي اون به همه چي پشت پا زد .
از خانوم كوچولو ممنونم كه به من سر ميزنه هنوز . زهرا خانوم شعرايي كه براي من نوشتي تو نظرات قبلي عالي بود .
يه دوست ديگه كه از من خواسته نگم كيه و من باهاش درد دل ميكنم و اون خودش كوه غمه هم اين روزا حالش خوب نيست . اميد وارم اون هم بتونه فراموش كنه .
ممنون . ديگه نميتونم بنويسم چون با نوشتن اين جمله ها و ياد آوري اين مساله دارم گر ميگيرم .
خوش باشين باي
سلام . دوباره پای کامپیوترم و دارم واسه خودم مضخرف مینویسم . یا شاید واسه شما . یکی از دوستان تو بلاگش گفته بود که خسته شده از بس از روزمرگیهاش نوشته و قرقر میکنه . نمیدونم . شاید من هم مثل اونم با این تفاوت که اون خیلی عاقل تر از منه . دوستان زیادی اومدن اینجا و با من هم دردی کردن . از همتون از صمیم قلب ممنونم . اگه اوضای من رو بخواین بدونین چطوره باید بگم که همه چیز همون طوره که بود . هنوز تو خودم هستم و حوصله هیچ کس رو ندارم . فکر کنم الان دیگه همتون میدونین که دوست من بچه تهرانه و من رشتم . چند وقت پیش دوستم مسعود ( هم خونه ایم بود تو ساری ) به من زنگ زد و گفت محمد بیا تهران چند روزی رو با هم باشیم هم با هم هستیم و هم تو هیئت برای ایام فاطمیه به کمکت نیاز دارم ( دروغ میگفت به کمک من نیاز نداره ولی میخواد تو هیئت کنارش باشم ) من گفتم مسعود من که میدونم تو به کمک من نیاز نداری و فقط میخوای من رو بکشونی تهران . ولی بدون که دیگه تهران واسه من اصلا جای جالبی نیست . آخه دیگه نمیتونم برم سراغ محبوبه ! اون ازم پرسید چرا و منم سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم و بعدش گفت من میدونستم . من گهتم از کجا و اون گفت محبوبه بهش زنگ زده و گفته که یه جوری بکشوندم تهران . من گفتم بابا من نمیتونم بیام . حتی اگه بیام و اصلا نرم پیشش اینجا مادرم اینا چی فکر میکنن ؟ اونم گفت حق داری ولی خودت رو خسته نکن . سعی کن فراموشش کنی . میدونم سخته ولی فکر کنم تو بتونی ! ( خود مسعود یه همچین بد بیاری رو داشت البته به یه نوع دیگه ) منم تشکر کردم از این که زنگ زده و گفتم نمیتونم بیام . دلیلش رو هم خونوادم ذکر کردم و بهش گفتم الان اوضای من خراب هست نمیخوام از این خراب ترش کنم .
گذشت تا پریروز که دوباره زنگ زد و حالم رو پرسید . بعد از سلام و علیک پرسیدم که دوباره بهت زنگ زده ؟ گفت نه به خدا . خواستم حالت رو بپرسم بی شعور . گفتم تو که راست میگی ولی دروغ گو سگه ! با همین چند تا شوخی دوران دانشگاه یه کم خندیدیم و بعد گفت بابات خونست ؟ من که جا خورده بودم گفتم آره چطور مگه ؟ کارش داری ؟ گفت آره دلم براش تنگ شده گوشی رو بده بهش باهاش کار دارم نره خر ! منم گفتم چرت و پرت نگی ها دهنت رو میگ.. اونم گفت من تا حالا چرت و پرت گفتم ؟ منم گفتم به جز چرت و پرت گیزی از دهنت بیرون نمیاد با همین حرفا گوشی رو دادم بابام و اون هم با بابام صحبت کرد تا بهش بگه که برای ایام فاطمیه من رو بفرسته تهران . بابام هم منو صدا کرد و گفت خوب چرا نمیری پیش مسعود . منم گفتم من بعدا ً باهاش صحبت میکنم . بابام گفت وقتی اسم حضرت زهرا رو میاره نه نگو . منم گوشی رو گرفتم و کلی فحش دادم و گفتم نفهم ! آخه تو چرا نمیخوای بفهمی که من الان نمیتونم بیام . بابام اگه الان با من جلو تو خوب صحبت میکنه میخواد آبروم رو نگه داره جلوت . به خاطر محبوبست ؟ اون هم گهت نه به ابلفضل . میخوام بیای پیشم هم کمکم کنی و هم کارت دارم . گفتم ... بخور . تو با من کار داری ؟ بگو جون ممد کارت دارم . گفت میگم به ابلفضل چرا دیگه چرت و پرت میگی . کار یدی ندارم ولی میخوام با من باشی . من گفتم کارت دارم . میخوای روم رو زمین بنداز و نیا میخوای بیا . اصلا به ...رم نیا ! منو بگو که دارم منت تو رو میکشم . گفتم خوب کی بیام ؟ گفت آها این شد . شنبه اینجا باش منم گفتم چشم .
فعلا هم تو خودم میلولم . دیروز رفتم نت . نظرات شما عزیزان رو خوندم و یه چرخی زدکم . این سری میام به همه سر مزنم . خانوم کوچولو هم که گفته بود سفر برام خوبه ، منم یه سفر افتادم . ولی نمیدونم چرا تیر زود تر نمیاد تا من زود تر برم سربازی . خسته شدم از این زندگی یک نواخت .
موفق باشین . ممنون که به من سر میزنین . شرمنده همتون هستم . میام پیشتون . منو از یاد نبرین .
بای
ویرایش :
ببخشید نتونستم یعنی فرصت نشد که آپ کنم آخه من هر وقت حسش باشه مینویسم و سیو میکنم و بعدا میام نت آپ میکنم . این چند وقته از آخرین باری که آپ کردم هنوز اوضام همونجوریه . تو خودمم . این شنبه که میخواستم برم تهران . نشد ! نمیدونم چی کار کنم تو موقعیتی که من دارم الان این رفتن میتونست تا مدتی روحیم رو درست کنه . ولی باید رشت باشم و برم برای این سربازی لعنتی واکسن بزنم . چقدر به دخترا حسودیم میشه که سربازی نمیرن . آخه گناه کا پسرا چیه که به خاطر یه مقدار گوشت اضافه باید بریم سربازی و 2 سال از بهترین سال های عمرمون رو حروم کنیم . حالا اگه خدای نکرده جنگی در پیش بود یه چیزی . ولی الان تو صلح و ثبات این سربازی به چه دردی میخوره . فروشش رو هم که متوقف کردن . اه !
کاش حد اقل میشد برم تهران و بعد میرفتم واکسن بزنم . شاید یکشنبه برم ولی نمیدونم حتی اگه یکشنبه برم میتونم محبوبه رو ببینم یا نه . آخه اونا قراره دوشنبه برن سوریه . روز قبلش حتما برادراش و خواهراش میان دیدنش . نمیدونم اصلا چرا دارم این حرفا رو اینجا مینویسم . تو فایلی که میدونم قراره نوشته بعدی وبلاگم باشه . من تو سیستمم هزار تا جا واسه خاطره نویسی دارم . نمیدون . باز هم ممنون که به من سر زدین . میدونم فکر میکنین که من آدم بی معرفت و آشغالی هستم (بلانسبت البته ) ولی گناه من نیست . گناه این دوره زمونه هم نیست . فعلا حالم خوش نیست . به زبان ساده بگم خود درگیری دارم . غم جدایی و خود خوری اون یه طرف . فکر این که الان اون تو چه حالیه یه طرف . تازه هوای ابری خونمون که من و مادرم اصلا با هم صحبت نمیکنیم یه طرف . حرفایی که من و بابام با هم زدیم و حتی اینحا هم نمیتونم بزنم یه طرف . ما پسرا ( البته منظورم خودمم به کسی بر نخوره ) هر چی بزرگ تر میشیم ، بچه تر میشیم .
امروز نامه هایی رو که به بعضی از دوستان وبلاگیم دادم و جوابایی که اونا به من دادن رو دوباره خوندم . نمیدونم چی بگم . چیزایی گفته بودم که به هیچ کس نمیگم ولی خوشحالم که به شما اعتماد کردم . چون جوابهاتون مشخص میکنه که چه قدر مردین (منظور مردونگی داشتنه) . خوب خدار و شکر . نمیدونم به خاطر چی ولی خودش میدونه به خاطر چی .
یه ضرب المثل رشتی میگه وقتی رفتی خونه بزن زیر گوش زنت . تو نمیدونی واسه چی زدی ولی زنت میدونه واسه چی خورده !
حالا منم میگم خدا رو شکر . من نمیدونم به خاطر چی میگم ولی اوس کریم میدونه به خاطر چی ! فقط میدونم به خاطر این که هنوز زندم شاکر نیستم . گاهی فکر میکنم که خدا میخواد من یه جایی یه زمانی یه کار خیری انجام بدم . نمیگم خدا نیازمند کار خیر من تو آیندست ولی میخوام بگم اون به فکرمه و میخواد من برای خودم در آینده یه کاری بکنم ولی نمیدونم اون کار هر چه قدر هم که مهم و بزرگ باشه ، ارزشش رو داره ؟ نمیدونم . فقط خودش میدونه و خودش . اصلا به من چه . من که فعلا نمیخوام خودم رو بکشم پس بهتره نفسم رو بکشم و زندگیه نکبت بارم رو ادامه بدم .
ببخشید که تلخم . اگه نوشته هام رو نپسندسدسن فکر کنین که یه دیوونه که حال میکنه دیگران رو اذیت کنه داره چرت و پرت میگه ولی اگه حرفام رو باور کردین برام دعا کنین . من آدم علیه السلامی نیستم ولی خدا رو قبول دارم .
برام دعا کنین .
حمله به بارگاه مقدس دو امام معصوم رو هم تصلیت میگم و محکوم میکنم . فراموش نکنین اونا سنی نیستن . اونا کسایی هستن که میخوان تفرقه بندازن و حکومت کنن .
موفق باشین بای .
ویرایش 2 :
دوباره سلام . باور کنین که وقت نکردم تا بیام نت و آپ کنم . باز دارم به پست جدیدم مطلب اظافه میکنم . سه شنبه از تهران اومدم . تهران اول رفتم و برای آخرین بار دیدمش . نمیدونین چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی و بدونی بهش نمیرسی و از روی اجبار بخوای خدا حافظی کنی تا اون بره و تو رو فراموش کنه و به زندگی خودش برسه . نمیدونین چقدر سخته که با کسی بشینی که کاخ آرزوهات رو بسازی و بعد ببینی اون کاخ فقط تو خوابت بوده و بگی که نمیتونیم به هم برسیم . اون بگه این همه دوست پسر و دوست دختر خوب ما هم با هم دوست باشیم . و من نمیتونم این کار رو بکنم چون اون برام یه دختر معمولی نیست .
نمیدونین چقدر سخته ...
بگذریم . نمیخوام دیگه به اون صورت اینجا هم درد دل کنم . بعد رفتم پیش مسعود و تا صبح با هم قدم زدیم و حرف زدیم و اون دلداریم میداد و من دیوونه تر میشدم .
باز هم بگذریم . اعصابم داغونه . دارم دیوونه میشم . 2 تیر هم دارم میرم خدمت ولی هنوز نمیدونم کجاست ! ببینم تا خدا چی بخواد . من که فکر کنم می افتم ارتش حالا کجا ، نمیدونم .
دیگه وقتتون رو نمیگیرم .
موفق باشین . امید وارم حتی دشمنم هم به درد من گرفتار نشه . امید وارم شما هم به هر آرزویی که دارین برسین .
بای
همین الان که دارم آپ میکنم دوستم به من اس ام اس زده میگه یادت باشه که من رو مثل یه آشغال انداختی دور . به خدا دیگه بریدم . کاش ...
از من که گذشت . امید وارم که همچین موردی برای هیچ کدومتون پیش نیاد ولی اگه خدای نکرده پیش اومد سعی کنین درک کنین کسی که دوستون داره و مجبوره ترکتون کنه چقدر براش سخته
بای
سلام . خوبین ؟ نمیدونم چی بنویسم . امروز میخواستم چند تا شعر بزارم ولی حس اون هم نیست .
هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشت و آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو افسانه ای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی
ز هستی ، نصیبم ، بود درد بی نهاهیت
چنان نی ، ندارم ، سر شکوه و شکایت
چونان این غمین ، اقامت گذین ، به درگاه می فروشان
گریز از مه ، همچو من ساقری بزن ساقری بنوشان
این اولیش که تو یه آهنگ از بنان شنیدمش . خیلی عالی بود . این هم دومیش :
شد خزان گلشن آشنایی
باز هم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل ،طی شد بهر تو
وز تو ندیدم ،جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم ، تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری ، با تو چه دارد صود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت
آه...
دلم از غم خونین است
روش بختم این است !
از جام غم مستم !
دشمن می پرستم
تا هستم
تو و من در بین چمن
چون گل خندان در مستی از گریهء من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله کنم تا کی ؟
تو و می چون لاله کشیدنها ...
من و چون گل جامه دریدنها ...
ز رقیبان خاری دیدنها ...
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی ؟
دردم افزون کردی !
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ،ز فا داری
که شکستی چون گل، بد ،عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی ...
ستم به یاران تا دم
جفا به عاشق تا کی ؟
نمیکنی ای گل یک دم یادم
که همچو اشگ از چشمت افتادم
تا کی این بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گرچه ز مهنت خارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه توانی ناز
هر چه توانی ناز
کز عشقت می سوزم باز
خوب نمیدونم بسه یا نه این آهنگ که معروف بود فقط از هر کی بپرسی میگه این رو بنان خونده در حالی که جواد بدیع زاده خونده . من چند وقت احتمالا نا آپ میکنم و نه به کسی سر میزنم میخوام تو خودم تنها باشم . آدم گاهی لازم داره . باید با خودم خلوت کنم . سه روزه که 5 کلمه حرف نزدم . چرا دروغ بگم . جون عزیزم قسم که 10 تا جمله نگفتم . خولاصه حالم اصلا خوب نیست . صبح بیدار میشم و کامپیوتر رو روشن میکنم و تا 2 – 3 آهنگ گوش میدم . بعد یه نهار و دوباره میام تو اتاق و باز آهنگ گوش میدم و دراز میکشم و فکر میکنم . درست و حسابی هم نمیتونم فکر کنم . همش واسه خودم یاد خاطرات میکنم و حسرت میخورم . اگه شما عاشقین آرزو میکنم که این درد ( جدایی ) سرتون نیاد و اگه عاشق نیستین امید وارم هیچ وقت عاشق نشین .
یادش به خیر اون موقع که هنوز با هم بودیم و کنار هم فکر میکردم که چقدر بقیه بدبختن که نمیدونن عشق چیه . چه احساسی رو تجربه نمیکنن . ولی الان میدونم که اون احساس خوب به این بد بختی نمیرزه . چی کار کنم که گرفتارشم !
ببخشید پر چونگی کردم .
من آن کالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگ خورده
من آن آواره این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ !
این هم آخریش :
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی ز کوچه سار شب در صحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این قبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهیست پر ستم که اند او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازاین دریچه های بسته ام
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند
خوش باشین . خداحافظ
سلام. نمی دونم چی بگم قصدم هم نصیحت نیست اما خوب نمیشه از کنار بعضی مسائل ساده رد شد.
به هر حال وبلاگ یک مکان عمومیه و نویسنده ها باید سعی کنند حرمت یک سری چیزها را نگه دارند. به نظر من این یک احترامه که میشه واسه مخاطب قائل شد .
بد نیست یاد آوری کنم که توی دنیای مجازی ما هیچ کدوم همدیگه رو نمی شناسیم تنها رابط بین ما یک سری نوشته است. و این نوشته هامونه که نشون دهنده شخصیت ماست.
همه ما مشکلاتی داریم اما شما هم بهتر از من می دونید که این راهش نیست.
امیدوارم که ناراحتتون نکرده باشم. بای
اولا بگم که ناراحت نشدم چون حرفشون یه جورایی حق بود . تنها دلیل این که من میام اینجا بنویسم همینه که میتونم با خیال راحت بنویسم . ممکنه اینجا هم درک نشم . خودم هم میدونم که کارهام غیر منتقیه و اصلا به کسی پیشنهاد نمیکنم که کارهایی که من انجام میدم رو انجام بده و نتیجه اینه که میدونم که کارهام درست نیست . ولی یه مسئله باقی میمونه اونم اینه که زمانی که آدم از غم لبریز میشه دیگه به درستی یا غلتی کارهاش فکر نمیکنه . فقط میخواد که ساعتی رو خوش باشه . اکثر اونایی که گرفتار میشن هم به همین دلیل گرفتار شدن ولی تا حالا شده از یکیشون که گرفتاره بپرسی که الان پشیمونی یا نه ؟
اگه از من بپرسی بهت میگم میدونم که کارم غلطه ولی پشیمون نیستم چون یا باید خودم رو بکشم یا باید شاد باشم به هر طریقی . درسته که ما هیچ کدوم همدیگه رو نمیشناسیم و تنها راه ارتباط ما با هم همین صفحات وبلاگه ولی بدون که اگه یه مقدار عمیق فکر کنین میبینین خودم میدونم که کارم درست نیست ولی حتی حوصله نصیحت ندارم . میبینین که میفهمم ولی خودم رو به نفهمیدم زدم . شما یه لحظه فکر کنین که چقدر میتونه غم عمیق باشه تا آدم دیوونه بشه . شاید الان از نظر شما من آدم بی شخصیتی باشم . میدونم . اما مهم نیست . چون بی شخصیت بودن رو در مقابل دروغگویی ترجیه میدم چون تو همه لحظه های زندگیم به جز اینجا مجبورم دروغ بگم .
فقط اینجاست که خودم هستم .
شما ببخشید که من این کارا رو میکنم . ولی باور کنین که اگه همین الان بمیرم اصلا افسوس نمیخورم . فکر میکنین که من غمگینم چون فقط از عشقم جدا شدم . آره . اونم هست ولی فکر کنین که من چرا محتاج به اون بودم . چون اون تنها کیس بود که از غمهام کم میکرد . از غمهای دیگم . حالا هم غمها و مشکلات دیگم رو دارم و هم دوری اون رو .
زندگ همینه .
زندگی به من یاد داده که همه چیز خارج از اینجا دروغه . دروغ.
سلام . امروز میخوام از یه خاطره بنویسم . میخوام بمونه . حوصله نصیحت هم ندارم .
پنج شنبه یکی از هم خونه ای های دوران دانشگاه از تهران اومد پیشم . من هم مونده بودم که چیکار کنم که بهمون حسابی خوش بگذره . فکر کردم میرم و ۳ تا ویسکی میگیرم و با دوستم میزنیم تو رگ ولی اصلا کار به اونجاها نکشید .
ساعت تقریبا ۱ بعد از ظهر بود که رسید . رفتم و چون تا حالا نیومده بود خونمون آوردمش . یه بسته مارلبرو گرفته بود که همون اول کار سورپرایزم کرد . اومدیم خونه و رفتیم چپیدیم تو اتاق من و از گذشته ها گفتیم . از گذشته های خوب ... از گذشته های بد ... از دیوونه بازیهامون... از دعوایی که با اون گرفته بودم سر برداشتن کلونازپامهام... از همه چیز
۲/۵ ناهار رو زدیم تو رگ و چقدر سر غذا خندیدیم خدا میدونه . از وقتی از دانشگاه اومده بود سیگار هم نمیکشید در حالی که تو دانشگاه به جز هروئین همه چیز کشیده بودیم . بابام میگفت از وقتی درستون تموم شده چقدر رنگتون روشن تر شده و سورتتون باز شده و ما فقط میخندیدیم . چه بدنی ساخته بود ک؟ کش !!! قبلا هم خوب بود ولی الان وزنش هم میزون شده بود . ۱۹۰ قد با ۹۲ کیلو وزن . عالی بود .
غروب با هم زدیم بیروناول تو شهر یه دوری زدیم و رفتیم قلیون کشی و الافی . بعد رفتیم تون پارک . همینطور که نشسته بودیم دیدیم یه دو تا پسر با تیریپ اومخدن و به ما گفتن که اینجا پاتوق ماست ! نمیخواستیم مضاحم بشیم ولی شما کسی رو ندیدین که بیاد اینجا و منتظر کسی باشه ؟ ما گفتیم نه ! اون هم ادامه داد که با چیزی حال میکنین ؟ چون گیلیکی گفته بود این دوستم نفهمید و گفت جان؟ چی فرمودین ؟ من هم برای روشن شدن قضیه گفتم این دوستم بچه تهرانه . شما چیزی اینجا دارین یا تازه میخواین برین و بگیرین ؟ طرف هم گفت من نوکر بچه های با مرام تهرانی هستم . همینجا فعلا بنگ دارم اهلش هستین ؟ ما هم گفتیم چرا که نه !!! همونجا دو تا سیگار بار زد و با هم کشیدیم و به هر کدوم یه نخ مارلبرو دادیم و خدا حافظی کردیم . رفتیم پیش دوستم سجاد . حالا من تو توهمم اون هم از من بد تر . چشا کاسه خون و خلاصه تابلو تابلو !
رفتیم و سجاد و پیدا کردیم و اون آدرس یه خونه رو داد و گفت که ما بریم و یه مقدار وسیله ( مواد ) بگیریم و بریم اونجا خودش هم موند تا با دوست دخترش خدا حافظی کنه . حالا من هم تا حالا تو رشت وسیله نگرفتم و فقط میدونم محلش کجاست . رفتیم از روی قریضه پیداش کردم و ۲تومن تل گرفتم و ۲ تومن حشیش . رفتیم اون آدرسی که داده بود تا صبح بیدار بودیم . میگفتیم و میخندیدیم و میکشیدیم . عرق هم بود که دیگه من نخوردم . صبح ساعت ۵ راه افتادیم رفتیم سر زمین ( شالیزار ) هنوز نکاشته بودن . ما هم چوب ماهیگیری برداشتیم و رفتیم ماهی گیری . ۶-۷ تا کولی ( یه ماهی مخصوص شماله ) گرفتیم و برگشتیم . ساعت ۱۲ رسیدیم خونه سجاد . ۱۲ تا ۲ خواب بودیم و بعد ناهار و بعد هم تا اماده شیم و راه بیفتیم ساعت سه و نیم بود . از سجاد جدا شدیم و سر راه یه هزاری دیگه هم گرفتیم و جلو ترمینال بار زدیم و کشیدیم و از هم جدا شدیم .
یه روز عالی . فکر نکنین که معتادم و نصیحت رو بزارین کنار . مگه من هر چند وفت تل میکشم ؟
راستی این شعر شجریان هم خیلی به من حال داد اون شب . میگن که مولوی داشته میمرده تو شب آخر عمرش پسرش میاد بهش سر بزنه که مولوی این شعر رو به پسرش میگه و همون شب میمیره :
رو سـر بنه بـه بالـین تنهــا مرا رها کن
تــرک مـن خــراب شـبـگـرد مـبـتـلا کن
ماییــم و موج ســودا شــب تا بروز تنها
خواهی بیا ببخشـا خواهی برو جفا کن
از مـــن گــریز تا تــو هـــم در بـلا نیفتی
بـــگـزیــن ره ســلامت ، ترک ره بــلا کن
ماییــم و آب دیـــده در کـنـج غـــم خزیده
بــر آب دیــده ما ، صــد جــای آســیـا کن
خیره کشیست ما را ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید ، تدبیر خونبها کن
بــر شــاه خوب رویـان واجب وفــا نباشـد
پس من چگونه گویم ، کین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
خوب . موازب باشین . یادتون باشه که
زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
خوش باشین و زیبا زندگی و کنید . خدا حافظ . به همتون سر خواهم زد . میدونم فکر میکنین که من چه آدم مضخرفی میتونم باشم نه ؟ ولی باور کنین اگه این کارا رو هم نکنم یه روز میزنیم به سیم آخر و خودم رو خلاص میکنم . از همه چیز !!!
سلام . خوبین
ممنون که به من سر زدین . تعداد بازدید کننده های وبلاگ اصلا با تعداد نظرات نمیخونه ولی از همه شما که قدم رنجه کردین و اومدین ممنونم
روزهام یکی بعد از دیگری داره میگذره و من عین خیالم نیست . نه واسم مهمه نه واسه کسی مهمم . میدونم که احتمالا واسه کسایی مهم هستم ولی واسم مهم نیست که انا راجع به من چی میگن و چی فکر میکنن !
خیلی سادست . زندگی با بیخیالی خیلی راحت تر میگذره . آره . من هم میتونم بی خیال باشم . من هم میتونم هر اتفاقی افتاد بگم : به تخ... همونتور که بعضی ها من رو جدی نگرفتن یا شاید گفتن میگذره و فراموش میکنه من هم میتونم بگذرم . ولی اون بعضی ها نمیدونستن که با کارهایی که میکنن و حرفهایی که میزنن همه آینده من رو به هم میریزه و من راه دیگیی برای آیندم ترسیم میکنم .
نه ، فکر نکنین که به خاطر انتقام میخوام زندگی خودم رو سیاه کنم . نه . میخوام تا عمر دارم زندگی کنم . زندگی کردن تو مسلک من یعنی عشق و حال ...
یعنی زندگی ...
خوش باشین .
خدا حافظ .