تبليغاتX
آتش کاروان ...
همه چیز : موسیقی سنتی - شعر - خودم - این زندگی لعنتی و ...

اخلاص به چاک پیرهن نیست

اینجا دل پاره میپسندند

سلام کارتم داره تموم میشه . امیدوارم بتونم بنویسم . میبینین زندگی چقدر جالبه ؟ منظورم این نیست که زیباس ها نه ، زندگی انقدر سخته که فکر میکنه ممکن نیست از اون سخت تر بشه ولی ییهو اتفاقایی میافته که آدم باورش نمیشه . اتفاقایی که سختی ماله ۱ دیقشه .

دیشب دو تا دوست خوب از تهران اومدن پیش من. آخ یادم رفت بگم که من بچه رشتم . چیه ؟ چرا خندتون گرفته ؟ خوب رشتم دیگه!!!!!! به هر حال دوستام بعد از ۶-۷ ماه دوری اومدن این ور . زیاد نموندن ولی خوش گذشت . و گذشت !!

با دوستم قبل خواب یه مقدار اختلاط کردم . دیدم بابا اون که خار مشکل رو ...یده  . گفتم چطور میگذرونی ؟ بهم گفت نمیگذرونم . خودم رو میزنم به بی خیالی . گفتم انتطار داری من باور کنم ؟ کسی که خوابش بیاد هر چقدر هم که بخواد بیدار بمونه باز هم خوابش میبره . گفت چه کنم ؟ .ق بزنم ؟ گفتم من چه میدونم . خودم از تو بد تر . خلاصه اون خوابید ولی من خوابم نبرد . آخه عادت کردم قبل خواب نیم ساعتی سه تار بزنم تا خالی شم .

خلاصه نزدیک ۲ خوابم برد . ولی چه خوابی .

آن دوست که عهد دوست داران بشکست
                                                   میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت که بعد از این به خوابم بینی
                                                پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:10  توسط محمد  | 

سلام . دارم دیوونه میشم به خدا . نمیدونم چی بگم . داداشم کنارم خوابه و تق تق کیبرد میره رو عصاب . هم عصاب من هم اون . این چند روز به اندازه یه عمر اتفاقای بد برام افتاده . و همش هم با یه انفاق خوب شروع شد .

با دبدن اون . با دبدن کسی که از همه چیز و همه کس بیشتر دوسش دارم .

و بعدش ، بوم . اتفاقا یکی بعد از اون یکی شروع شدن . انقد زیادن که مطمئنم نمیتونم همش رو بنویسم . حتی عمرا اینجا اون اتفاقا رو نمی نویسم .

هیچ کس هم پیشم دیست که بتونه کمکم کنه . حد اقل کمک فکری . نه نه . اصلا کمک هم نمیخوام !! بابا یکی بیاد به حرفام گوش بده . ولی آدم بعضی حرفا رو به دوستایی که آدم رو میشناسن نمیتونه بگه !!

آخ که بعضی وقتها آدم چقدر احساس تنهایی میکنه .

با عزیز تزینم خدا حافظی کردم . مثلا قراره کمتر صحبت کنیم ولی معنیش خدافظیه . وقتی بهش بگی از امروز فقط حق داری هفته ای نیم ساعت با من صحبت کنی اونم اگه وقت داشتم ، معنیش چیه ؟

به کی بگم که نمیخوام که با اون خدا حافظی کنم ؟ چطور بگم که به دلایلی مجبورم ؟ بابا یکی صدام رو بشنوه . دارم از سر ددرد میمیرم . از وقتی این اتفاقا افتاده آهنگایی که میزنم غمگین تر شده . آفتاب به صورتم نمیتابه . باد از پشت سرم میاد تا با من رو در رو نشه . چند روزه که سایم رو هم ندیدم . تنهام .تنهای تنها !! کاش فقط یه بار ببینمش ...

نگردد بعد ازو دل، خانه ی عشق ِ دلارامی

به گیسوی دلارامی نگیرد این دل ، آرامی

ندارد مرغ دل عادت ، که بنشیند به هر بامی

بدینسان می سپارم - با دل دیوانه - ایّامی

چه سازم ؟! دل نمی پیچد سر از این عشق بیحاصل

ازین دل بینواتر ، من !ز من دیوانه تر ، این دل

چو پرسیدی ، بدان تا زنده هستم عشق او دارم

امید مهر از آن مه پیکر ِ خورشیدرو دارم

همه شب تا سحر با خیالش گفتگو دارم

کنون هم ار خدا خوشبختیَش را آرزو دارم

 میان ما و او ، افکند تقدیر این جدایی را

که تغییری تواند داد ، تقدیر ِ خدایی را ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 4:3  توسط محمد  |