تبليغاتX
آتش کاروان ...
همه چیز : موسیقی سنتی - شعر - خودم - این زندگی لعنتی و ...

سلام . خوبین ؟ امروز میخوام بنویسم . یه مقدار خوابم میاد ولی خسته نیستم . سرم هم یه مقدار درد میکنه ولی داغون نیستم . امروز تصمیمم رو گرفتم . تصمیمی که میدونم به نفع همه هست حتی خودم و دوست دخترم . شاید شما با خوندن این فکر کنین که من عقلم رو از دست دادم یا اونقدر که ادعا دارم عاشق نیستم . ولی ...

ببینین . من تو این قضیه پدر خودم و خونوادم و دوستم و خونوادش رو در آوردم . تا همینجا هم که پدر من یا اون سکته نکردن خیلیه. ولی باور کنین که نمیدونم چه طور بگم . من گذشته از این که عاشق اونم مدیونش هم هستم . اون یه جورایی من رو به زندگی برگردوند . اون موقعی که من از همیشه گوشه گیر تر بودم و افسردگی شدید داشتم و اون رو از خودم میروندم کنارم موند و با محبتش من رو به این زندگی لعنتی امیدوار کرد . نمیدونم چطوری اوضای الانم رو توضیح بدم . تا امروز تقلا میکردم که اینجوری نشه . با مادرم دعوام شد . با دوستم دعوام شد. اون با مدرم دعواش شد . زندگیم ... . هه زندگیه من که دیگه بدون اون زندگی نیست.

من نمیتونم شاعرانه احساساتم رو بیان کنم . شاید بشه گفت بدون اون خودم رو کم دارم . دارم دیوونه میشم . تا دیروز از دو دلی از امروز از غم دوری اون . فکر این که بدون اون زندگی کنم . بدون اون با کی درد دل کنم . میشه گفت اون تنها دوست من بود . دوستای دیگه ای هم دارم (پسر) ولی با هیچکدومشون نمیتونم درد دل کنم . من به اون نیاز دارم . قبل از اون با خیلی ها دوست بودم به خودش هم گفتم ولی اون با همه فرق داشت . انقدر مهربون بود با من که نمیدونم چطور توصیفش کنم . تو خواب هم نمیدیدم که دختری به خوبی اون از من خوشش بیاد . اون زمان که نزدیک بود من وعتاد بشم اون بود که من رو نجات داد . اون زمان که من خود کشی کرده بودم اون بود که تنهام نذاشت .

من میخواستم دکش کنم . میخواستم خودم رو از این زندگی نکبت خلاص کنم . اون التماس کرد که این کار رو نکنم . اون التماس کرد که با اون خدا حافظی نکنم . شما دخترا میفهمین که اون چقدر خودش رو کوچیک کرد ؟ نه به خاطر خودش . اون این کارا رو کرد تا من به وضعیت عادی بر گردرم . تا با اون باشم و اون منو بر گردونه .  من کمکم عاشقش شدم . نمیدونم چطور شد که وقتی دیدمش نا خود آگاه اشگ از چشام جاری شد . دستم رو گذاشتم رو صورتم و انقدر گریه کردم تا چشام از قرمزی سفیدیش رو از دست داد .الان هم دارم با اشگ این نوشته رو مینویسم .

قلبم داره از سینم در میاد . اون به من دست نمیداد . خیلی خوب یادمه . تو کافی شاپ نشسته بودیم ، جز ما هیچ کس نبود خواستم دستش رو بگیرم .

نذاشت.

گریم گرفت . خیلی بی صدا اشگ از گوشه چشمام ریخت. بدن وقفه . همینطور بدون صدا گریه میکردم . سرم رو انداختم پایین و اشگم چکید رو میز . یکی ، دو تا ، سه تا ، همینطور بدون وقفه . میخواستم جلوش رو بگیرم . میترسیدم که صاحب کافی شاپ ببیده و بخنده .ولی نمیشد . همونطور که سرم پایین بود گفتم کودوم دین میگه منو و تو نت محرمیم . منظورم این بود که هیچ دینی بالا تر از عشق نیست . نمیدونم الان که به هم نمیرسیم به خاطر اون حرفمه یا نه ولی اون اون روز دستش رو گذاشت رو دستام و اشکم رو پاک کرد . خواهش کردم بزاره دستش رو ببوسم . اون هم گفت ایراد نداره ولی خودت رو هیچ وقت کوچیک نکن به خاطر یه دختر! الان که اون روز رو به خاطر میارم دارم از شدت حسرت دیوونه میشم . انقدر اشگ تو چشممه که صفحه رو نمیبینم .

دستش رو آوردم پیش لبم و بوسیدمش . یادم نمیره هیچ وقت دستش از اشگ من خیش بود و شور ولی هیچ وقت دیگه نتونستم اون مزه خوب رو بچشم . به جز روزی که لبهام رو رو لبهاش گذاشت .

خدا. مگه تو خدا نیستی؟ بابا هر کار که بگی میکنم . الان به خدا . به جون مادرو به جون دوستم حاظرم بمیرم ولی یه لحظه قبل از مرگم فقط ببینمش . به خدا نمیتونین حال من رو درک کنین . خدا . خدا خدا خدا خدایا کمکم کن.

ببخشید نمیتونم بنویسم. حالم خوب نیست . فقط میخوام این آهنگ رو گوش کنم و گریه کنم. این شعر با صدای شجریانه و کلی غم داره به اسم سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی . اگه دوس داشتین بگیرین . من از اینجا گرفتمش . شما از اینجا دانلود کنین کنین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:16  توسط محمد  | 

 





این آخری مال امساله بقیشون مال سال های قبل

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 16:44  توسط محمد  | 

سلام خوبین ؟ عید همتون مبارک . ایسالا که سال خوب و خوشی رو در کنار دوستان و خونوادتون داشته باشین و تو سال ۸۶ رنگ غم رو نبینین . خوب یه سال دیگه گذشت و این عید هم مثه عید های چند سال گذشته خیلی خیلی ..وشر بود . نمیدونم چرا چند ساله که با عید حال نمیکنم . نمیدونم چرا با رفیقام هم که هم کلام میشم میبینم اونام مثه منن . امروز سرمام یه مقدار بهتر شده ولی هنوز جای یه میلیون و دویستی که زدم درد میکنه . دیروز با اون حال بدم رفتم بیرون و یه کارت اینترنت خریدم بعد که آن شدم و کلی نوشتم و فرمان باز سازس وبلاگ رو دادم همه نوشته هام پرید . آخ حالم رفت تو قوتی که نگو !!! بیخیال شدم و اومدم بیرون و آپ کردن رو گذاشتم برای امروز .

سر سفره ۷ سین معمولا ما دو تا فال میگیریم . اول قرآن بعد هم تفال به خاجه حافظ میزنیم . قرآن رو بابام باز میکنه و حافظ رو من . چون زیاد شعر های حافظ و سعدی و میخونم عادت کردم به شعراشون و روون میخونم . فالی که بابام گره داستان نوح بود که کشتی میساخت و قومش مسخرش میکردن و اخرش پسرش به حرفاش گوش نمیده و به عذاب الهی گرفتار میشه .

فال حافظ هم خیلی جالب بود . مونده بودم چجوری بخونمش :

زبان   خامه  ندارد   سر  بیان  فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ  مدت  عمرم   که  بر  امید  وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

سری که بر سر گردون به فخر میسودم
براستان  که  نهادم   بر   آستان   فراق

چگونه  باز  کنم  بال در هوای وصال ؟
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد   زورق   صبرم   ز   بادبان   فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز  موج  شوق  تو  در  بحر  بیکران  فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق

زفیق خیل خیالیم و هم نشین شکیب
قزین  آتش  هجزان  و  هم  قران  فراق

چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدست
تنم  وکیل  قضا  و  دلم  ضمان  فراق

ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر میخورم  ز خون  فراق

فلک چو دید سرم را اثیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
بدست  هجر   ندادی  کسی  عنان   فراق

خوب فکر نکنم این شعر نیاز به معنی داشته باشه وصف حال خودمه . خداییش خودتون بگین سالی که با غم جدایی و مشکلات اون شروع شده . اول عید سرما بخورین . فال هم که خودتون دیدین . آخرش رو خدا به خیر کنه . هر چند که اوصام خیلی خیلی خرابه و واقعا نمیتونم فکرش رو هم بکنم که از این بد تر ممکنه چی باشه ولی امیدمون به خداست و برای بهتر شدن اوضا تلاش میکنم .

هر چند رهایی ز قفس قسمت ما نیست           آن نیست که بر هم نزدم بال و پری چند

خوب فعلا سر دردام بهتره . از همه شما دوستای عزیز که میاین اینجا و به من سر میزنین ممنونم . باور کنین میدونم که چه ضد حالی هستم و چه قدر واسه شما حال گیریه که بیاین و در دل هلی منه دیوونه رو گوش کنین . میفهمم که همتون مشکلاتی دارین . شاید حتی خیلی بد تر و پیچیده تر از من . نمیدونم چتور تشکر کنم . از همتون ممنونم .

من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره . ببخشید که اینجا همیشه غمگینه . آخه اینا رو جم میکنم میام اینجا خالیش میکنم . حتی نوشتنشون هم به ادم کمک میکنه تا بغضش رو به کسی نشون نده . واسه اینجا حرف زدن حتی لب ها هم تکون نمیخوره . همین الان یه شعر یادم اومد از حافظ که بی ربت به بهار هم نیست :
به  عزم  توبه  سحر  گفتم  استخاره  کنم
بهار  توبه  شکن  میرسد  چه  چاره   کنم
                                                      سـخن  درسـت  بگـوم  نمیتوانم  دید
                                                      که می خورند رفیقان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله  گیرم  و  از  شوق ، جامه  پاره  کنم
                                                      ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
                                                      حواله  سر  دشمن  به سنگ خاره کنم
گدای میکده ام ، لیک  وقت  مستی بین
که  حکم  بر  فلک  و  ناز  بر  ستاره  کنم
                                                      مرا که نیست ره  و  رسم لقمه پرهیزی
                                                      چـرا  مـلامـت  رند  شـراب  خاره  کنـم ؟
                           زباده  خوردن  پنهان  ملول شد حافظ
                           به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم

نمیدونم ربطش به بهار چ بود ولی به نظر من قشنگ بود این همه اینجا از غم و غصه گفتم یه شعر بی ربت ولی زیبا هم میزارم که تنوعی باشه .

ممنون تا دفه بعد بای ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 16:39  توسط محمد  |