سلام .
امروز مثل همیشه حالم گرفتست . چراش رو نمیگم ولی دلیلم از نظر خودم به اندازه کافی قانع کننده هست!!! . ساعت ۱۲ با صدای زنگ تلفن بیدار شدم و ۱۰ مین صحبت کردم . بعد چون حال نداشتم اومدم دراز کشیدم ولی خوب فک دریایی هم اینقد نمیخوابه !!! من هم خوابم نبرد . بلند شدم و یه مقدار سیاوش گوش داد چون میطلبید . بعد هم یه مقدار سه تار زدم و الان هم که در خدمت شمام !!! . سایت زهرای عزیز رو هر کاری کردم برم نشد . نمیدونم چرا روزا فیلتر میشه!!!
دیشب داشتم حافظ میخوندم . شعراش خیلی خداست!!!
الان که حرفی برای گفتن نیست بهتره که همون شعر رو بنویسم .
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین دهنان چند کنی ؟
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده ؟
پاک و صافی شوو از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان و جهان دفتر گل عیبی هست؟
گر شود فصل بهار از می ناب آلوده؟
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
میدونم که این روزا کمتر کسیه که با حافظ حال کنه . همه دوسش دارن ولی میرن سهراب میخونن ( من خودم خیلی سهراب رو دوست دارم ) ولی حافظ واسه لحظه های تنهایی یه چیز دیگست .
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه ؟
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه ؟
زلف در دست صبا گوش به فرمان رغیب
اینچنین با همه در ساخته ای یعنی چه ؟
خوب از حافظ هم با همه زیباییش میگذریم . خودمون و عشقه عشقی !!!
مبرز موی کارتکم داره تموم میشه ولی تا چرت و پرتام تموم نشه آپ نمیکنم . خدا کنه کارتم دووم بیاره .چون اصلا حال ندارم برم بیرون .
کاش دخترا میفهمیدن که ما چی میگیم . کاش اونا میفهمیدن که ما گاهی راهی برامون جز جدایی نمیمونه . کاش همونقدر که ما سعی میکنیم اونا رو بفهمیم اونا هم ما رو بفهمن . خودمونیم . این چند وقت انقدر اتفاقای بد افتاده که میبینم اون نمیتونه تو این اتفاقا به خاطر من دندون رو جیگر بزاره . نمیدونم . شاید دلش جای دیگست . شاید خسته شده . کسی که همیشه میگفت تا تو خسته نشی من خسته نمیشم . کسی که میگفت من از خودم مطمئنم تو ادامه بده و ممن رو رها نکن .
الان اون حرفا رو یادش نمیاد . من هم به روش نمیارم . زندگیه دیگه . همه مردم دنیا غم دارن . غم همه هم با هم فرق داره . همه هم فکر میکنن مشکلاتشون بزرگ ترین مشکلات دنیاست . ۱۰ سال بعد میفهمن داشتن خاله بازی میکردن اون موقع ، مشکلی نبوده !!!
یه شعر رو از اینجا کش رفتم :

سلام به همه . من الان قزوینم
واسه همین وقت آنچنانی ندارمکه آپ کنم . اول از همه از سنجاب عزیز که خیلیخیلی به من لطف داره تشکر میکنم .
دومن از همه دوستانی که لطف کردن و نظر دادن و گفتن که من کار بدی کردم که اون کارای پست قبلی رو انجام دادمتشکر میکنم که به من لطف دارن و ...
در ضمن باید بگم که حال من خیلی خوبه الان . یعنی هرکی جای من بود از خوشی میمرد . میدونم که ۵ سال دیگه به الان خودم میخندم و میگم که چه اشتباهی کردم که این کارا رو کردم یا چرا بعضی کارا رو نکردم . به هر حال زندگیه دیگه . بعضی جاها گفتم که من اینجا راحت نیستم !!! باور کنین که دلیل شما ها نیستین یا حرفایی که میزنین نیست . من همه شما ها رو مثل دوستای خودم میدونم . ولی بعضی چیزل رو آدم به بهترین دوستاش هم نمیتونه بگه . از اون گذشته من با شما ها راحت تر هم هستم چون شماها من رو نمیشناسین اینجا راحت نیستم چون بعضی ها ممکنه من رو بشناسن و من یه مقدار ناراحتم!!! نمیتونم بعضی چیزل رو یگم اینجا .
خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم . هنوز با محبوبه صحبت نکردم .
جالبش اینه که هنوز نمیدونم که چی کار باید بکنم و چی باید بگم . از کمک شنجاب عزیز باز هم تشکر میکنم . الان تو این موقعیت فقط میتونم ازخدا کمک بخوام . ببخشید که دیگه باید برم .
این هم برای حسن ختام :
یاران به مرافقت چو دیدار کنید باشد که ز دوست یاد بسیار کنید
چون باده خوشگوار نوشید به هم نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید
موفق باشید . ببخشید که سر نزدم باور کنین تو اولین فرست به همتون سر میزنم . بای
سلام . خوبین ؟ ممنون که به من سر زدین . باور کنین نمیدونم الان چرا دارم مینویسم . باور کنین الان که شروع به نوشتن کردم هیچی تو ذهنم نیست . نمیدونم دوباره از اون بنویسم و اتفاقایی که می افته . یا بی خیال شم و چرت و پرت بنویسم . اتفاقایی که برای همه خوبه به جز من و اون .
نمیدونم چیکار کنم . دیگه واقعا میخوام کار رو بسپرم به خدا . هر کاری بکنه ما اون اندازه نیستیم که بگیم بده یا خوبه ، فقط میتونیم قبول کنیم. حالم اصلاخوب نیست مثل همیشه ولی این خوب نبودن با همیشه من فرق داره . سرم هم درد میکنه ولی این سر درد هم مثل همیشه نیست . میدونم که از قرصه . دیروز روز جالبی بود . مست . چت . با دوستام . با خودم . با خدام...
دیروز به دوستم گفتم که بیا تمومش کنیم . این مسخره بازی رو . بیا خودمون و بقیه رو اینقدر عذاب ندیم . بیا خودمون از مرگ راحت شیم و دیگران از مرگ ما . چه فرقی میکنه که مرده باشی ولی عمودی راه بری ؟ گفت منو مسخره کردی ؟ این همه مدت به من دروغ میگفتی که دوسم داری ؟ خیلی پستی !!! فکر نمیکردم که اینقدر نا مرد باشی و منو به این زودی فراموش کنی . من همه چیزم رو برای به دست آوردن تو از دست دادم .
و من ساکت بودم . نه به خاطر این که درست میگفت . به خاطر این که نمیتوانستم قبول کنم که او در باره من اینطوری فکر کنه .
ما مسئول فکر دیگران نیستیم . ولی نمیتونیم نگاه نکنیم و نبینیم که کسایی که دوسشون داریم از ما رازی هستن یا نه . ما باید مورد قبول باشیم وگرنه نیستیم!
و من ساکت بودم درون من انقدر شلوغ بود که صدای نفسم هم شنیده نمیشد . و برای او بی ارزش بودم .
میدیدم کسی که برام همه چیز بود و هست و خواهد بود باورم نداره و من رو نمیفهمه . خیلی تنها بودم . گفت که دیگه بهش زنگ نزنم . گفت دیگه نمیخواد صدام رو بشنوه .
گفت برم به جهنم.
تنها شده بودم و غصه دار . هم از دوری اون هم این که اون درک نمیکرد که چقدر برام سخته که ترکش کنم . کاش دخترا یه کم ما رو می فهمیدن . نمیتونستم حتی با کسی راجع به این موضوع صحبت کنم . پیش سه تا از دوستام بودم . گفتیم بریم و با هم خوش بگذرونیم . همه موافق بودن . حتی من .
میخواستم یه مقدار از مشکلاتم . حل شه .
دوباره زنگ زد . گفت چرا به این زودی نا امید شدی .
گفتم دیگه راهی نمونده که امتحان نکرده باشم . بزار باز هم سعی کنم .
گفت اگه میخوای سعی کنی چرا گفتی تمومش کنیم . اصلا به فرض که با هم دوست باشیم و هیچ وقت به هم نرسیم .مگه همه دوست پسر ها و دوست دختر ها با هم ازدواج میکنن.
ومیدونستم که این حرف مال خودش نیست . میخواد زمان بخره تا بیشتر با هم بمونیم . تا بیشتر داغون بشیم . تا بیشتر داغون کنیم .
گفتم بزار باز هم تلاش کنم . ولی فکر نکن که برای من آسونه . فکر نکن که تورو برای چیزی به جز خودت میخواستم . فکر نکن که از تو سواستفتده کردم .
قطع کرد .
و ما رفتیم. من و دوستام . که خوش باشیم . تو روزی که برام از همیشه بد تر بود . سه شنبه بود . ولی انگار جمعست! بارون شدید و شدید تر بود ولی ما به جشن بارون فکر میکردیم و من به گریش .
ما میخندیدیم و من ...
رفتیم یه قلیون سرای مکان . مشروب ها رو به سالمتی دوستیمون و دوستامون خوردیم و مزش هم تلخی روزی بود که میگذشت . چه قدر تلخ بود . مشروب نه . روز خوشیمون رو میگم . کم کم گرم شدیم و سیگار و قلیون کشیدیم . ولی دودی که از جگرم بلند میشد بیشتر بود . دیدم هنوز هم آروم نیستم . هنوز هم آروم نشدم . رفتیم و حشیش گرفتیم . هر کس که گفته مخدر چیز بدیه مطمعنم که تا حالا عاشق نشده !!! .
گذشت و اومدم خونه . دراز کشیدم و به روزی که گذشته بود فکر کردم . سرم شروع کرده بود به درد گرفتن . امروز هنوز به من زنگ نزده .
هنوز تنهام و به جز این صفحه های سپید چیزی ندارم . صدا ها تو سرمه . صدا هایی که میگن فراموشش کن . برای هر دوتون بهتره .
ولی دل من چیز دیگه ای میگه . قلبم رو به کسی نمیفروشم . به کسی تقدیمش میکنم که ارزش قلبم رو داشته باشه . من زندگیم رو نابود میکنم و از این نابودی ناراحت نیستم ، اگه اون رو به دست بیارم .
قدیم وقتی مست میکردم این شعر رو زمزمه میکردم :
جام آتشین :
پر کن پیاله را
کین جام اتشین
دیریست , ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای اتش است
که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد
من با سمند سر کش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا شهر خاطره های گریز پا
تا شهر یاد ها ...
دیگر شراب هم
جز تا کناربستر خوابم نمیبرد.
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه الود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد
آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد.
چشمان مرا به چشمهایش گره زد
بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولی نه طبق قانون وداع
یکبار فقط به شیشه پنجره زد/
خوب امروز هم تموم شد . تا ببینیم خدا برای فردامون چی در نظر گرفته.
به امید دیدار.