ما چرا با این سختی ها کنار میام و به زندگی ادامه میدیم ؟ هدف زندگی چیه ؟ آیا ما میمیریم که به جهان آخرت بریم یا میمیریم که فنا بشیم ؟ اگه قرار فنا بشیم که دیگه چرا زندگی میکنیم ؟و اگه قرار به یه دنیای دیگه بریم ، حالا چه بهشت به خاطر ثواب ها و چه جهنم به خاطر گناهامون ، چرا خودمون زودتر این مسیر رو سریع تر طی نکنیم ؟
هدف ما ادامه نسل بشره ؟ چرا از قدیم مردم دوست داشتن زیاد بچه بیان ؟ نگین پیشگیریش رو بلد نبودن و کاندوم نبود اون زمون خوب ۱ مین زود تر میکشیدن بیرون !!! مگه اکسر آدما نمیگن خوشیهای زندگی در مقابل سختیهاش به حساب نمیاد ؟ پس چرا ما رو میارن تو این دنیا ؟ چرا خود کشی بزرگترین گناهیه که یه آدم ممکنه مرتکب بشه ( فکر نکنین که من میخوام خودکشی کنم ها !!! اوضام بد هست ولی نه اون قدر !!! هنوز جا دارم ) مگه آخر زندگی حد اقل تو این دنیا مرگ نیست پس چرا آدم نمیتونه و نباید که این کار رو بکنه . اگه خودمون رو حساب و کتاب زمانش رو انتخواب کنیم ؟ یا نه حتما باید زمانش رو ندونیم تا بتونیم خودمون رو امتحان کنیم ؟ این امتحان چی رو در نهایت میخواد نشون بده ؟ این که ما خوبیم یا بدیم ؟خیریم یا شریم ؟
مگه خدا همه چیز رو نمیدونه ؟ مگه از روز اول نمیدونست که ما بهشتی هستیم یا جهنمی ؟ پس چرا ما جهنمیا رو به وجود آورد ؟ اون که میدونست ما اینیم ، چرا ؟
از همین الان نمیخوام بگم من انقدر بدم که جهنمی هستم . میدونم گناه زیاد دارم ولی مال مردم رو که دیگه نخوردم !!! تازه به قول سعدی که میگه خجالت میکشم که بگم گناهم جلو کرمش بزرگه !!!
خوب از فلسفه زندگی که بگذریم میرسیم به همین روزمرگیمون . دیشب از ۱۲ تا ۲.۵ داشتم دیپارتد میدیدم . عجب فیلمی بود خدایی حال کردم . آخر فیلم همه شخصیت های اصلی مردن !!! اینم گفتم که شما که ندیدین ضد حال نخورین . بعدش مهمان رو دیدم که مفت هم گرونه !!! بعدش هم یه کتاب گرفتم دستم و تا ۵.۵ بیدار بودم بعد بابام واسه نماز بیدار شد و من رفتم خوابیدم !!! تازه . صبح هم ساعت ۸.۵ باید بیدار میشدم و با دوستام میرفتیم عیاشی !!! اونم تو این بگیر بگیر !!! خلاصه صبح ساعت ۸ بیدار شدم!!! و دو تا تخم مرغ خوردم و بعد رفتم دنبال دوستم و با هم رفتیم سر راه یه پرس حلیم خوردم !!! رفتیم با ۴۰۵ دوستم سمت ماسال . اگه نرفتین حتما برین مثه بهشته مصداق این شعره که میگه :
چون خدا دید که باور ننمودند ازو
حرف باغ مینو
لاجرم دشت بیاراست برای نمونه
گل پونه نعنا پونه !!!
داشتم میگفتم که این بیت اومد وست حرفم !!! بعد رفتیم و یه چیزایی خوردیم و یه کارایی کردیم که نگم بهتره چون میترسم این قسمت نظرات به نصیحت خونه تبدیل شه و من این روزا اثلا حالش رو ندارم و میگم چرا !!! خلاصه ۱۲ نشده کباب رو آتیش بود و مام خوردیم و داشتیم میترکیدیم که خیار و موز و ماست و چیپس باقیمونده رو تو یه حمله یه حالی بهش دادیم!!!!!!
تو عمرم اینقدر نخورده بودم . ولی کلی حال داد . بعد برگشتیم و مقل بچه مثبتها رفتیم خونه !!! اصلا هم بو نمیدادیم !!! و انگار برای من یکی خیلی مهمه که دیگه ... !!!
بگذریم همه چیز رو که نمیگن اینجا !!! آها بگم چرا این روزا اصلا حال نصیحت ندارم . دارم با دوستم تموم میکنم . فقط قرار برم ببینمش و بعد تموم کنیم !!! بهانم هم این بار نمایشگاه کتابه !!! شما نمیاین ؟ بیستم!!!
بای تا بعد به همتون سر میزنم . شرمنده میدونم خیلی غلت املایی دارم ولی تند مینویسم و حال درست کردن ندارم . بای
در این دنیا که مردانش عصا از دست مسکین کور می دزدند
مـــنــه خــوش باور ســاده مـــحـــبــت جســتــجـــو کـــردم
و این عکسها :


این هم راجع به سیگار که این آخری رو من تا حالا نشنیده بودم :
سيگار دوست دوست داشتني من
آتشي روشن مي كنم
به تن سفيد سيگار مي زنم
يادش بخير آشنائيمان!
چقدر سخت است كه تن سفيدش را بسوزانم
گرچه تا آخر آهي نمي كشد
كام اول به ياد روز اول
كام دوم به ياد روزهايي كه بودي
كام سوم به ياد نبودنت
كام چهارم به ياد تنهايي خودم
كام پنجم به ياد هيچ كس
تمام شد
سيگار تا آخر با من ماند
اما تو...
مهم نيست...
سيگار
اي دوست دوست داشتني من
تو گرچه مي داني كه در آخر زيرپايم له خواهي شد
بازهم تا پايان برايم مي سوزي
چه فرقي مي كند
1نخ. 1پاكت. 1جعبه
مي كشم به ياد تمام غصه هايم!
خوب من واقعا قبول دارم که سیگار به آدم آرامش نمیده . میدونم که خیلی چیز مسخره ایه . میدونم که هیچ کس یه آدم سیگاری رو دوست نداره . ولی من نه سیگاریم و نه از سیگار خوشم میاد .
سیگار واسه من یکی یه مرگ تدریجی بیشتر نیست . دوست دارین بگین من ادم ضعیفی هستم یا آدم کوته فکری هستم ولی من از خستگیم این کارا رو میکنم .
مسئله این نیست که من گرفتار سیگار یا شراب یا هر چیز دیگه میشم یا نه . مسئله اینه که من اهمیتی به گرفتار شدن نمیدم !!! بریدم . از همین دیروز تا حالا کلی اتفاق مسخره افتاده . اتفاقای بد . که اوضای رسیدنم به عشقم رو باز هم بد تر و بد تر کرده .
نمیدونم . شاید :
قشنگیه قصمه ماست که ما به هم نمیرسیم!!!

سلام . امروز روز بزرگداشت سعدیه . سعدی هم که عشق منه پس این پُست رو اختصاص میدم به سعدی با این بیت زیبا :
ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپرس که انگشتهاش در خون است
و گر حدیث کنم تندرست را چه خبر ؟
که اندرون جراحت رسیدگان چون است؟
خیال روی کسی در سر است هر کس را
مرا خیال کسی ، کز خیال بیرون است
کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد
از آب دیده که گوئی کنار جیحون است
میدونم نیاز به گفتا نیست که : "وگر حدیث کنم " یعنی اگه تعریف کنم و " کز خیال بیرون است " یعنی در تصور آدم نمیگنجه !!!
این غزل یه مقدار برای من سنگین بود ولی خیلی خیلی زیباست :
دوش دور از رویت از جان ، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیراب داشت
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
کوس غـارت زد فـراقـت گــرد شـهر سـتان دل
شحنه ی عشقت سرای عقل در طبطاب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود
تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت
دیده ام میجست و گفتندم نبینی روی دوست
خود در افسان بود چشمم کندر او سیماب داشت
سعدی این ره مشکل افتادستدر دریای عشق
آخـــــر و اوّل صـبـوری انـدگی پایاب داشـت
خوب از سعدی علیه رحمه که بگذریم میرسیم به خودمون !!!
اوضا مثل همیشه قمر در عقرب ! از دوستم بپرسین دیشب باهاش صحبت کردم . داشتیم خداحافطی میکردیم که امروز صبح خونوادش به دلایلی و وابسته با شرایت موجود اعلام رضایت کردن . حالا شرایت کاملا با قبل فرق کرده . قبلا خونواده من راضی بودن و اونا ناراضی . خالا اونا راضی و خونواده من نا راضی . منم که رابطم اصلا با مادرم اینا الان خوب نیست و نمیتونم الان راصیشون کنم . از طرف دیگه دارم میرم خدمت .
آخ که خوش به حال دخترا که خدمت ندارن . ۲ سال از زندگی جلویین . تازه من الان ۱ ساله که درسم تموم شده ولی چون تاریخ اعضامم ۱ تیره ۶ ماه الافی کشیدم !!! اگه هم تو این مدت برم دنبال کار (که رفتم ) قبل از این که بپرسن تخصصت چیه . میپرسن کارت پایان خدمت داری ؟ کار هایی هم که کارت نمیخواد عملگیه . این همه درس نخوندم که الان گونی از کامیون خالی کنم !!!
زندگیه دیگه . انگار خدا تمام توانش رو نعوذوبالله گذاشته که آدم ها زجر بکشن !!!
زندگیم شده غم و سه تار و گردش و سیگار و شراب . کاش مرگ هم بهش اضافه میشد . یادمه تو یکی از کتابهای جبران خلیل جبران خوندم که نوشته بود وقتی همه ابعاد زندگی رو تجربه کنی با مرگ خیلی راحت کنار میای چون مرگ هم فقط یه بعد کشف نشده زندگیه .
همتون رو دوست دارم . دعا کنین که این غم و رنج تموم بشه . نمیگم تحمل این رنج رو ندارم ولی خسته شدم . هر چند وقط آدم به یه مقدار خوشی هم نیاز داره .
دوست داداش کوچشکم میگفت زندگی مثل پیانوه و غم کلید های سیاه و شادی کلید های سفیده . برای زیبا شدن آهنگ باید از همه کلید ها استفاده کرد .
نمیدونم چرا همه کلیدام جند وقته سیاه شده !!!
خوش باشین . باز هم بهم سر بزنین . بای