تبليغاتX
آتش کاروان ...
همه چیز : موسیقی سنتی - شعر - خودم - این زندگی لعنتی و ...

سلام . ممنون که به من سر میزنین با این که من نمیتونم به موقع آپ کنم . ممنون که با من همدردی میکنین در حالی که حتی نمیدونین این درد چه درد بزرگیه . شما ( بعضیهاتون ) ممکنه که درد جدایی رو کشیده باشین ولی کدومتون احساس کردین که طرف مقابلتون ۳ سال بازیتون داده . میدونم که دوست من نمیخواست این کار رو بکنه ولی وقتی ۱ ماه بعد از خدا حافظی ( اونم در حالی که هر هفته با هم صحبت کنین و هنوز با هم ارتباط داشته باشین ) با یکی دیگه دوست بشه که شما رو فراموش کنه شما چه حسی بهتون دست میده ؟

بگذریم . من که همون اولش بخشیدمش ولی نمیدونم چرا نمیتونم از ته دل تو خودم ببخشمش و قضیه رو واسه خودم حل کنم .

الان خوی هستم ( نزدیک ارومیه ) و فردا هم قراره برم تهران و برای اولین بار دیگه نمیخوام برم شریتی ( خونه دوستم اونجاست ) میرم عروسی خواهر دوستم . برای خوشبختیشون دعا کنین . بعدش هم باشد لباسهایی که نیروی دریایی بهمون داده رو اندازه کنم و یه مقدار به خودم برسم . دیگه نمیخوام به دوستم فکر کنم . میخوام برای خودم عشق و حال کنم .

نمیدونم عشق و حال یعنی چی ولی میخوام فقط خوش بگذرونم . گور پدر عشق . بعد از این همه جون کندن و بعد از این که همه چیزم رو از دست دادم خیلی برام گرون تموم شد . امید وارم همتون خوش باشین . به همتون سر میزنم . از این به بعد هم زود به زو.د آپ میکنم و به همتون سر میزنم آخه ۲ ماه رشت هستم و بعدش هنوز معلوم نیست کجا برم ولی شاید برم جنوب .

خوش باشین بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:59  توسط محمد  | 

سلام .  دوباره پای کامپیوترم و دارم واسه خودم مضخرف مینویسم . یا شاید واسه شما . یکی از دوستان تو بلاگش گفته بود که خسته شده از بس از روزمرگیهاش نوشته و قرقر میکنه . نمیدونم . شاید من هم مثل اونم با این تفاوت که اون خیلی عاقل تر از منه . دوستان زیادی اومدن اینجا و با من هم دردی کردن . از همتون از صمیم قلب ممنونم . اگه اوضای من رو بخواین بدونین چطوره باید بگم که همه چیز همون طوره که بود . هنوز تو خودم هستم و حوصله هیچ کس رو ندارم . فکر کنم الان دیگه همتون میدونین که دوست من بچه تهرانه و من رشتم . چند وقت پیش دوستم مسعود ( هم خونه ایم بود تو ساری ) به من زنگ زد و گفت محمد بیا تهران چند روزی رو با هم باشیم هم با هم هستیم و هم تو هیئت برای ایام فاطمیه به کمکت نیاز دارم ( دروغ میگفت به کمک من نیاز نداره ولی میخواد تو هیئت کنارش باشم ) من گفتم مسعود من که میدونم تو به کمک من نیاز نداری و فقط میخوای من رو بکشونی تهران . ولی بدون که دیگه تهران واسه من اصلا جای جالبی نیست . آخه دیگه نمیتونم برم سراغ محبوبه ! اون ازم پرسید چرا و منم سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم و بعدش گفت من میدونستم . من گهتم از کجا و اون گفت محبوبه بهش زنگ زده و گفته که یه جوری بکشوندم تهران . من گفتم بابا من نمیتونم بیام . حتی اگه بیام و اصلا نرم پیشش اینجا مادرم اینا چی فکر میکنن ؟ اونم گفت حق داری ولی خودت رو خسته نکن . سعی کن فراموشش کنی . میدونم سخته ولی فکر کنم تو بتونی ! ( خود مسعود یه همچین بد بیاری رو داشت البته به یه نوع دیگه ) منم تشکر کردم از این که زنگ زده و گفتم نمیتونم بیام . دلیلش رو هم خونوادم ذکر کردم و بهش گفتم الان اوضای من خراب هست نمیخوام از این خراب ترش کنم .

گذشت تا پریروز که دوباره زنگ زد و حالم رو پرسید . بعد از سلام و علیک پرسیدم که دوباره بهت زنگ زده ؟ گفت نه به خدا . خواستم حالت رو بپرسم بی شعور . گفتم تو که راست میگی ولی دروغ گو سگه ! با همین چند تا شوخی دوران دانشگاه یه کم خندیدیم و بعد گفت بابات خونست ؟ من که جا خورده بودم گفتم آره چطور مگه ؟ کارش داری ؟ گفت آره دلم براش تنگ شده گوشی رو بده بهش باهاش کار دارم نره خر ! منم گفتم چرت و پرت نگی ها دهنت رو میگ.. اونم گفت من تا حالا چرت و پرت گفتم ؟ منم گفتم به جز چرت و پرت گیزی از دهنت بیرون نمیاد با همین حرفا گوشی رو دادم بابام و اون هم با بابام صحبت کرد تا بهش بگه که برای ایام فاطمیه من رو بفرسته تهران . بابام هم منو صدا کرد و گفت خوب چرا نمیری پیش مسعود . منم گفتم من بعدا ً باهاش صحبت میکنم . بابام گفت وقتی اسم حضرت زهرا رو میاره نه نگو . منم گوشی رو گرفتم و کلی فحش دادم و گفتم نفهم ! آخه تو چرا نمیخوای بفهمی که من الان نمیتونم بیام . بابام اگه الان با من جلو تو خوب صحبت میکنه میخواد آبروم رو نگه داره جلوت . به خاطر محبوبست ؟ اون هم گهت نه به ابلفضل . میخوام بیای پیشم هم کمکم کنی و هم کارت دارم . گفتم ... بخور . تو با من کار داری ؟ بگو جون ممد کارت دارم . گفت میگم به ابلفضل چرا دیگه چرت و پرت میگی . کار یدی ندارم ولی میخوام با من باشی . من گفتم کارت دارم . میخوای روم رو زمین بنداز و نیا میخوای بیا . اصلا به ...رم نیا ! منو بگو که دارم منت تو رو میکشم . گفتم خوب کی بیام ؟ گفت آها این شد . شنبه اینجا باش منم گفتم چشم .

فعلا هم تو خودم میلولم . دیروز رفتم نت . نظرات شما عزیزان رو خوندم و یه چرخی زدکم . این سری میام به همه سر مزنم . خانوم کوچولو هم که گفته بود سفر برام خوبه ، منم یه سفر افتادم . ولی نمیدونم چرا تیر زود تر نمیاد تا من زود تر برم سربازی . خسته شدم از این زندگی یک نواخت .

موفق باشین . ممنون که به من سر میزنین . شرمنده همتون هستم . میام پیشتون . منو از یاد نبرین .

بای

ویرایش :

ببخشید نتونستم یعنی فرصت نشد که آپ کنم آخه من هر وقت حسش باشه مینویسم و سیو میکنم و بعدا میام نت آپ میکنم . این چند وقته از آخرین باری که آپ کردم هنوز اوضام همونجوریه . تو خودمم . این شنبه که میخواستم برم تهران . نشد ! نمیدونم چی کار کنم تو موقعیتی که من دارم الان این رفتن میتونست تا مدتی روحیم رو درست کنه . ولی باید رشت باشم و برم برای این سربازی لعنتی واکسن بزنم . چقدر به دخترا حسودیم میشه که سربازی نمیرن . آخه گناه کا پسرا چیه که به خاطر یه مقدار گوشت اضافه باید بریم سربازی و 2 سال از بهترین سال های عمرمون رو حروم کنیم . حالا اگه خدای نکرده جنگی در پیش بود یه چیزی . ولی الان تو صلح و ثبات این سربازی به چه دردی میخوره . فروشش رو هم که متوقف کردن . اه !

کاش حد اقل میشد برم تهران و بعد میرفتم واکسن بزنم . شاید یکشنبه برم ولی نمیدونم حتی اگه یکشنبه برم میتونم محبوبه رو ببینم یا نه  . آخه اونا قراره دوشنبه برن سوریه . روز قبلش حتما برادراش و خواهراش میان دیدنش . نمیدونم اصلا چرا دارم این حرفا رو اینجا مینویسم . تو فایلی که میدونم قراره نوشته بعدی وبلاگم باشه . من تو سیستمم هزار تا جا واسه خاطره نویسی دارم . نمیدون . باز هم ممنون که به من سر زدین . میدونم فکر میکنین که من آدم بی معرفت و آشغالی هستم (بلانسبت البته ) ولی گناه من نیست . گناه این دوره زمونه هم نیست . فعلا حالم خوش نیست . به زبان ساده بگم خود درگیری دارم . غم جدایی و خود خوری اون یه طرف . فکر این که الان اون تو چه حالیه یه طرف . تازه هوای ابری خونمون که من و مادرم اصلا با هم صحبت نمیکنیم یه طرف . حرفایی که من و بابام با هم زدیم و حتی اینحا هم نمیتونم بزنم یه طرف . ما پسرا ( البته منظورم خودمم به کسی بر نخوره ) هر چی بزرگ تر میشیم ، بچه تر میشیم .

امروز نامه هایی رو که به بعضی از دوستان وبلاگیم دادم و جوابایی که اونا به من دادن رو دوباره خوندم . نمیدونم چی بگم . چیزایی گفته بودم که به هیچ کس نمیگم ولی خوشحالم که به شما اعتماد کردم . چون جوابهاتون مشخص میکنه که چه قدر مردین (منظور مردونگی داشتنه) . خوب خدار و شکر . نمیدونم به خاطر چی ولی خودش میدونه به خاطر چی .

یه ضرب المثل رشتی میگه وقتی رفتی خونه بزن زیر گوش زنت . تو نمیدونی واسه چی زدی ولی زنت میدونه واسه چی خورده !

حالا منم میگم خدا رو شکر . من نمیدونم به خاطر چی میگم ولی اوس کریم میدونه به خاطر چی ! فقط میدونم به خاطر این که هنوز زندم شاکر نیستم . گاهی فکر میکنم که خدا میخواد من یه جایی یه زمانی یه کار خیری انجام بدم . نمیگم خدا نیازمند کار خیر من تو آیندست ولی میخوام بگم اون به فکرمه و میخواد من برای خودم در آینده یه کاری بکنم ولی نمیدونم اون کار هر چه قدر هم که مهم و بزرگ باشه ، ارزشش رو داره ؟ نمیدونم . فقط خودش میدونه و خودش . اصلا به من چه . من که فعلا نمیخوام خودم رو بکشم پس بهتره نفسم رو بکشم و زندگیه نکبت بارم رو ادامه بدم .

ببخشید که تلخم . اگه نوشته هام رو نپسندسدسن فکر کنین که یه دیوونه که حال میکنه دیگران رو اذیت کنه داره چرت و پرت میگه ولی اگه حرفام رو باور کردین برام دعا کنین . من آدم علیه السلامی نیستم ولی خدا رو قبول دارم .

برام دعا کنین .

حمله به بارگاه مقدس دو امام معصوم رو هم تصلیت میگم و محکوم میکنم . فراموش نکنین اونا سنی نیستن . اونا کسایی هستن که میخوان تفرقه بندازن و حکومت کنن .

موفق باشین بای .

ویرایش 2 :

دوباره سلام . باور کنین که وقت نکردم تا بیام نت و آپ کنم . باز دارم به پست جدیدم مطلب اظافه میکنم  . سه شنبه از تهران اومدم . تهران اول رفتم و برای آخرین بار دیدمش . نمیدونین چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی و بدونی بهش نمیرسی و از روی اجبار بخوای خدا حافظی کنی تا اون بره و تو رو فراموش کنه و به زندگی خودش برسه . نمیدونین چقدر سخته که با کسی بشینی که کاخ آرزوهات رو بسازی و بعد ببینی اون کاخ فقط تو خوابت بوده و بگی که نمیتونیم به هم برسیم . اون بگه این همه دوست پسر و دوست دختر خوب ما هم با هم دوست باشیم . و من نمیتونم این کار رو بکنم چون اون برام یه دختر معمولی نیست .

نمیدونین چقدر سخته ...

بگذریم . نمیخوام دیگه به اون صورت اینجا هم درد دل کنم . بعد رفتم پیش مسعود و تا صبح با هم قدم زدیم و حرف زدیم و اون دلداریم میداد و من دیوونه تر میشدم .

باز هم بگذریم . اعصابم داغونه . دارم دیوونه میشم . 2 تیر هم دارم میرم خدمت ولی هنوز نمیدونم کجاست ! ببینم تا خدا چی بخواد . من که فکر کنم می افتم ارتش حالا کجا ، نمیدونم .

دیگه وقتتون رو نمیگیرم .

موفق باشین . امید وارم حتی دشمنم هم به درد من گرفتار نشه . امید وارم شما هم به هر آرزویی که دارین برسین .

بای

همین الان که دارم آپ میکنم دوستم به من اس ام اس زده میگه یادت باشه که من رو مثل یه آشغال انداختی دور . به خدا دیگه بریدم . کاش ...

از من که گذشت . امید وارم که همچین موردی برای هیچ کدومتون پیش نیاد ولی اگه خدای نکرده پیش اومد سعی کنین درک کنین کسی که دوستون داره و مجبوره ترکتون کنه چقدر براش سخته

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:48  توسط محمد  | 

سلام . امروز میخوام از یه خاطره بنویسم . میخوام بمونه . حوصله نصیحت هم ندارم .

پنج شنبه یکی از هم خونه ای های دوران دانشگاه از تهران اومد پیشم . من هم مونده بودم که چیکار کنم که بهمون حسابی خوش بگذره . فکر کردم میرم و ۳ تا ویسکی میگیرم و با دوستم میزنیم تو رگ ولی اصلا کار به اونجاها نکشید .

ساعت تقریبا ۱ بعد از ظهر بود که رسید . رفتم و چون تا حالا نیومده بود خونمون آوردمش . یه بسته مارلبرو گرفته بود که همون اول کار سورپرایزم کرد . اومدیم خونه و رفتیم چپیدیم تو اتاق من و از گذشته ها گفتیم . از گذشته های خوب ... از گذشته های بد ... از دیوونه بازیهامون... از دعوایی که با اون گرفته بودم سر برداشتن کلونازپامهام... از همه چیز

۲/۵ ناهار رو زدیم تو رگ و چقدر سر غذا خندیدیم خدا میدونه . از وقتی از دانشگاه اومده بود سیگار هم نمیکشید در حالی که تو دانشگاه به جز هروئین همه چیز کشیده بودیم . بابام میگفت از وقتی درستون تموم شده چقدر رنگتون روشن تر شده و سورتتون باز شده و ما فقط میخندیدیم . چه بدنی ساخته بود ک؟ کش !!! قبلا هم خوب بود ولی الان وزنش هم میزون شده بود . ۱۹۰ قد با ۹۲ کیلو وزن . عالی بود .

غروب با هم زدیم بیروناول تو شهر یه دوری زدیم و رفتیم قلیون کشی و الافی . بعد رفتیم تون پارک . همینطور که نشسته بودیم دیدیم یه دو تا پسر با تیریپ اومخدن و به ما گفتن که اینجا پاتوق ماست ! نمیخواستیم مضاحم بشیم ولی شما کسی رو ندیدین که بیاد اینجا و منتظر کسی باشه ؟ ما گفتیم نه ! اون هم ادامه داد که با چیزی حال میکنین ؟ چون گیلیکی گفته بود این دوستم نفهمید و گفت جان؟ چی فرمودین ؟ من هم برای روشن شدن قضیه گفتم این دوستم بچه تهرانه . شما چیزی اینجا دارین یا تازه میخواین برین و بگیرین ؟ طرف هم گفت من نوکر بچه های با مرام تهرانی هستم . همینجا فعلا بنگ دارم اهلش هستین ؟ ما هم گفتیم چرا که نه !!! همونجا دو تا سیگار بار زد و با هم کشیدیم و به هر کدوم یه نخ مارلبرو دادیم و خدا حافظی کردیم . رفتیم پیش دوستم سجاد . حالا من تو توهمم اون هم از من بد تر . چشا کاسه خون و خلاصه تابلو تابلو !

رفتیم و سجاد و پیدا کردیم و اون آدرس یه خونه رو داد و گفت که ما بریم و یه مقدار وسیله ( مواد ) بگیریم و بریم اونجا خودش هم موند تا با دوست دخترش خدا حافظی کنه . حالا من هم تا حالا تو رشت وسیله نگرفتم و فقط میدونم محلش کجاست . رفتیم از روی قریضه پیداش کردم و ۲تومن تل گرفتم و ۲ تومن حشیش . رفتیم اون آدرسی که داده بود تا صبح بیدار بودیم . میگفتیم و میخندیدیم و میکشیدیم . عرق هم بود که دیگه من نخوردم . صبح ساعت ۵ راه افتادیم رفتیم سر زمین  ( شالیزار ) هنوز نکاشته بودن . ما هم چوب ماهیگیری برداشتیم و رفتیم ماهی گیری . ۶-۷ تا کولی ( یه ماهی مخصوص شماله ) گرفتیم و برگشتیم . ساعت ۱۲ رسیدیم خونه سجاد . ۱۲ تا ۲ خواب بودیم و بعد ناهار و بعد هم تا اماده شیم و راه بیفتیم ساعت سه و نیم بود . از سجاد جدا شدیم و سر راه یه هزاری دیگه هم گرفتیم و جلو ترمینال بار زدیم و کشیدیم و از هم جدا شدیم .

یه روز عالی . فکر نکنین که معتادم و نصیحت رو بزارین کنار . مگه من هر چند وفت تل میکشم ؟

راستی این شعر شجریان هم خیلی به من حال داد اون شب  . میگن که مولوی داشته میمرده تو شب آخر عمرش پسرش میاد بهش سر بزنه که مولوی این شعر رو به پسرش میگه و همون شب میمیره :

رو سـر بنه بـه بالـین تنهــا مرا رها کن
تــرک مـن خــراب شـبـگـرد مـبـتـلا کن
ماییــم و موج ســودا شــب تا بروز تنها
خواهی بیا ببخشـا خواهی برو جفا کن
از مـــن گــریز تا تــو هـــم در بـلا نیفتی
بـــگـزیــن ره ســلامت ، ترک ره بــلا کن
ماییــم و آب دیـــده در کـنـج غـــم خزیده
بــر آب دیــده ما ، صــد جــای آســیـا کن
خیره کشیست ما را ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید ، تدبیر خونبها کن
بــر شــاه خوب رویـان واجب وفــا نباشـد
پس من چگونه گویم ، کین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

خوب . موازب باشین . یادتون باشه که

زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

خوش باشین و زیبا زندگی و کنید . خدا حافظ . به همتون سر خواهم زد  . میدونم فکر میکنین که من چه آدم مضخرفی میتونم باشم نه ؟ ولی باور کنین اگه این کارا رو هم نکنم یه روز میزنیم به سیم آخر و خودم رو خلاص میکنم . از همه چیز !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:6  توسط محمد  | 

سلام . خوبین

ممنون که به من سر زدین . تعداد بازدید کننده های وبلاگ اصلا با تعداد نظرات نمیخونه ولی از همه شما که قدم رنجه کردین و اومدین ممنونم

روزهام یکی بعد از دیگری داره میگذره و من عین خیالم نیست . نه واسم مهمه نه واسه کسی مهمم . میدونم که احتمالا واسه کسایی مهم هستم ولی واسم مهم نیست که انا راجع به من چی میگن و چی فکر میکنن !

خیلی سادست . زندگی با بیخیالی خیلی راحت تر میگذره . آره . من هم میتونم بی خیال باشم . من هم میتونم هر اتفاقی افتاد بگم : به تخ... همونتور که بعضی ها من رو جدی نگرفتن یا شاید گفتن میگذره و فراموش میکنه من هم میتونم بگذرم . ولی اون بعضی ها نمیدونستن که با کارهایی که میکنن و حرفهایی که میزنن همه آینده من رو به هم میریزه و من راه دیگیی برای آیندم ترسیم میکنم .

نه ، فکر نکنین که به خاطر انتقام میخوام زندگی خودم رو سیاه کنم . نه . میخوام تا عمر دارم زندگی کنم . زندگی کردن تو مسلک من یعنی عشق و حال ...

یعنی زندگی ...

خوش باشین .

خدا حافظ .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:11  توسط محمد  | 

سلام . خوبین ؟ ببخشید که چند وقت نبودم و آپ نکردم و به شما سر نزدم . تو اولین فرصت خدمت میرسم . یه مقدار درگیر بودم .

آخ که چه نمایشگاه کتاب مزخرفی بود . ۴ تا کتاب میخواستم ، ۴ ساعت وقتم گرفته شد . دهنم هم گایی... شد ! بسکه خسته شدم . حالا کتابهای تخصصی خوب بود . کتابهای عمومی که پیدا کردنشون مکافات بود . ولی در کل بد نبود چون من در اصل اومده بودم که دوستم رو ببینم . حتی برای آخرین بار . سخت بود ولی چیکار میشه کرد . دیدنش یه غمه ندیدنش هزار تا غم .

رفتم و از صبح تا شب غروب با اون بودم . یه روز کامل پر از خنده و گریه و شادی و غم . هدیه هایی که برای یادگاری گرفته بود برام رو به من داد و من رو شرمنده کرد دوباره . ولی چیزهایی رو به من داد که من همیشه آرزوش رو داشتم . گاهی خوابش رو میدیدم . روز خوبی بود ولی امان از آخرش که خدا سر دشمن من هم نیاره . یه نامه که براش نوشته بودم و یه یادگاری که واقعا موقع دادنش خجالت میکشیدم بهش بدم ( چون ارزش اون خیلی بیشتر از این چیزایی بود که من بهش دادم ) رو بهش دادم با یه نامه . نمیخواستم این نامه رو اینجا بنویسم . ولی دیدم نه شما من رو میشناسین و نه من شما رو . تازه وقتی کسی از غم آدم خبر داشته باشه آدم راحت تر اون غم رو تحمل میکنه واسه همین نوشتمش . هم واسه این که شما بخونین و هم واسه این که یادگاری برام بمونه .

خانوم . دلم میخواد این شعرا رو خط به خط و کلمه به کلمه بخونی چون میشه گفت همش حرفای دل من به تو ِ .

به تو از تو مینویسم
                                    به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده
                                    لحظه های رفته بر باد
وقتی که بنبست غربت
                                    سایه سار قفسم بود
زیر   رگبار   مسیبت
                                    بی کسی تنها کسم بود
وقتی  از  آزار  پاییز
                                    برگ و باغم گریه میکرد
قاصد چشم تو آمد
                                    مژده   روییدن   آورد

به تو نامه مینویسم                     ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو                       گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق
                                                 در حظور حضرت تو
ای  که  میسوزم  سرا  پا
                                                 تا ابد در حسرت تو
به  تو  نامه  مینویسم
                                                 نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم
                                                 قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم
            یادگارم
                        گفتنی ها
                                    با تو دارم
                                                ای تو یارم
                                                            از گذشته
                                                                        یادگارم

در گریز نا گزیرم
                                    گریه سد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم
                                    پشت سر پلهای پیوند
در عبور از مسلخ تن
                                    عشق ما از ما فنا بود
باید از هم میگذشتیم
                                    برتر از ما عشق ما بود!

ای تو یارم
            یادگارم
                        گفتنی ها
                                    با تو دارم
                                                ای تو یارم
                                                            از گذشته
                                                                        یادگارم

به تو نامه مینویسم                     ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو                       گم شد و به قصه پیوست

*********************************************

همش همین بود . دوستت دارم . چون میدونم دیگه نمیتونم با تو درد دل کنم بزار همه حرفام رو بهت بگم . میدونم که حتی درد دل هم دلم آروم نمیشه ولی یادت باشه این آخرین نامه من به تو ِ .

 

سلام . خوبی عزیزم . نمیدونم میخوام بهت چی بگم و این نامه قراره چطور تموم بشه . الان دارم داغون میشم و صدام در نمیاد . بغض گلوم رو فشار میده . سرم درد میکنه و به خاطر آرام بخشی که خوردم یه مقدار چرتم گرفته . خیلی دوست دارم الان با تو صحبت کنم . نمیدونم شاید از من متنفر بشی که 3 سال از بهترین سالهای عمرت رو حروم کردم و به پام سوختی و من ِ بی عرضه نتونستم بگیرمت . شاید حتی این نامه رو نخونی و بسوزونی . هر چند میدونم این کار رو نمیکنی ولی بهت حق میدم . ولی میخوام بدونی که همیشه از ته دل دوستت داشتم . تو همیشه تو فکرم بودی و هنوز نمیدونم چطور بعد از تو باید زندگی کنم .

محبوبه . الان دوست دارم صدات رو بشنوم که داری صدام میکنی . همین . خانوم . نمیدونم چرا گارمون به اینجا کشید . خانوم . دوست ندارم بعد از تو زندگی کنم . خانوم این چند روز که قراره با هم خداحافظی کنیم خاطراتمون مثل فیلم از جلو چشمم میگذره . لحظه هایی که دستمون تو دست هم بود . لحظه هایی که به چشمات نگاه میکردم و تو میگفتی که دوست نداری که خیره بهت نگاه کنم .

الان ساعت 15/12 دیقست و تو امشب قرار نیست زنگ بزنی و من منتظرم شاید صدات رو بشنوم که میگی : محمد دوستت دارم .

آره هنوز دوز دوست دارم از زبونت بشنوم . به زینب اس ام اس دادم که تو پیش اونی . الان جواب داد . تو راه بود .

خانوم . هیچ وقت خودم رو به خاطر کاری که کردم نمیبخشم .

من هیچوقت نتونستم یه هدیه بهت بدم که ارزش تو رو داشته باشه . خانوم . همیشه شرمندم. حتی یه تی شرت هم برات نخریدم . حتی یه شال! خانوم گلم . الان که این نامه رو میخونی همه چیز بین ما تموم شده . دیگه نه تو به من زنگ میزنی و نه من به تو .

خانوم . سرم از همیشه بیشتر درد میکنه ولی مهم نیست  . اشک نمیزاره ببینم ولی این هم مهم نیست . دیگه هیچی مهم نیست . من و تو دیگه خیلی وقته که برای کسی مهم نیستیم . دیگه خودم هم برای خودم مهم نیستم . تا امروز به امید رسیدن به تو زندگی میکردم . از امروز دیگه هیچ هدفی ندارم .

نمیخوام با حرفام ناراحتت کنم . دیگه من مهم نیستم . به زندگیت برس . از ته دل آرزو میکنم خوشبخت بشی . خانومم . اگه فکر میکنی که فراموشکردن من برات سخته فقط به این فکر کن که من هیچی نداشتم . تنها چیزی که داشتم ، عشق صادقانه به تو بود .

خانوم  . ناراحت نشی ها . از پدرت متنفرم . نه به خاطر این که رضایت نداد . منم بودم دخترم رو به کسی که نه کار داره نه سربازی رفته نمیدادم . ولی الون ما رو انقدر آدم حساب نکرد که حتی بیایم خاستگاری . از مادر خودم هم متنفرم . برای یه مادر سخت ترین چیز از دست دادن پسرشه و با این که من دیگه براش مهم نیستم ، امیدوارم بمیرم تا داغم رو دلش بمونه . اینجوری خودم هم راحت میشم .

فکر نکن دوباره میخوام خودم رو بکشم . نه . ولی هر لحظه دعا میکنم . و دعا میکنم ایشالا خوشبخت شی . دوستت دارم . خدا کنه بمیرم و دوری از تو رو نبینم . بقیه نامه رو بعدا مینویسم. ساعت ده دیقه به یکه . زنگ نزدی . دلم داره میترکه خانوم . سرم هم داره میترکه . دوستت دارم . بقیش رو بعدا مینویسم .

***********************************************

دوباره سلام . ساعت 11 شبه و من منتظرم . دلیل این که الان دارم مینویسم اینه که میدونم دیگه هیچ دوستی به جز این صفحات نخواهم داشت . اگه تو بری . نمیدونم . حمه حرفام تکراری شده . الان دیگه میدونم به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم . الان همه آرزوهام برام شده یه رویا . رویای رسیدن بهت و دیدن و بوسیدنت . فقط رویا .

خانوم . کاش الان که داری این نامه خداحافظی رو میخونی میتونستم بهت بگم خانومم . کاش دوباره اسمت رو صدا میزدم و اسمم رو با صدای تو میشنیدم . کاش دوباره مدیدمت . کاش میمردم تا راحت شم  . تا همه راحت شن .

خانوم . سرم مثل همیشست . اسم خداحافظی که میاد بغض میکنم . خانوم خوشگلم . الهی من فدای چشای خوشگلت بشم . میدونم که الان که این نامه رو مینویسم و الان که این نامه رو میخونی چقدر بهت سخت میگذره . چون منم دوستت دارم و نمیتوم ازت جدا بشم. ولی تو چه میدونی که وقتی یه مرد میبینه که عشقش ، همه زندگیش ، داره زجر میکشه و نمیتونه حتی دلداریش بده چقدر برای اون مرد زندگی سخته . عزیزم . الان با همه وجودم احساس بیعرضگی میکنم . هم چون نتونستم بهت برسم . هم چون نمیتونم از غمهات کم کنم .

خانوم .

کاش میمردم . کاش الان که داری این نامه رو میخونی من تو راه برگشتبمیرم . خانوم دوستت دارم . با همه وجودم از ته دل دوستت دارم . سرم داره میترکه میخوام صدات رو بشنوم که داری بهم میگی دوستت دارم .

دوستت دارم خانوم .

دوستت دارم عزیزم . بعد از تو با هیچ کس دوست نمیشم .چی دارم میگم ؟ تو تنها کسی بودی که من رو تحمل میکردی . دیگه کی واسه من مثل تو میشه ؟ کی ؟

خانومم ، تا زنده هستم از خدا خوشبختی تو رو آرزو میکنم و هرگز فراموشت نمیکنم . یعنی من نمیتونم فراموشت کنم .

منو ببخش عزیزم ، که از تو میگریزم!
میسوزم و خاموشم ، تو خودم اشگ میریزم
از لحظه تولد ، سفر تقدیر من بود
تنم اسیر جاده ، دلم اسیر تن بود
یه قصه تازه نیست ، خونه به دوشی من
هراس دل سپردن ، عذاب دل بریدن
اگه یه دست عاشق ، یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده ، شکنجه گاه من شد
لحظه رفتنه ، دستات رو میبوسم
باید برم ، حتی اگه ، اونجا بپوسم
منو ببخش ، منو ببخش که ناگزیرم
باید برم ، حتی اگه ، بی تو بمیرم
دریایی از مسیبت ، پشت سرم گذاشتم
وقتی به تو رسیدم ، دیگه نفس نداشتم
من مرده بودم اما دوباره جونم دادی
هم گریه من شدی ، عشق رو نشونم دادی
اگه یه شب تو عمرم چشمای من آسوده
همون یه خواب کوتاه زیر سقف تو بوده
اگه یه دست عاشق ، یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده ، شکنجه گاه من شد
لحظه رفتنه ، دستات رو میبوسم
باید برم ، حتی اگه ، اونجا بپوسم
منو ببخش ، منو ببخش که ناگزیرم
باید برم ، حتی اگه ، بی تو بمیرم


 

خانوم همش عین حقیقته . حقیقتی که فقط من و تو میدونیم . حقیقتی که میترسم فراموش بشه و برای همین هر روز بهش فکر میکنم . و فکر میکنم که آیا روزی تو زندگیم بوده که آرامش بیشتری نسبت به اون ساعت داشته باشم و میبینو نه . هر آرامشی که داشتم به خاطر تو بوده. نمیگم تو میتونی همه مشکلاتم رو حل کنی ولی حتی اگه بزرگترین مشکل دنیا رو هم داشتم کافی بود دستات رو بگیرم و تو چشمات نگاه کنم تا همه چیز رو فراموش کنم و از غم آزاد بشم .

خانوم . دوستت دارم . خوشبخت شی . من رو فراموش کن .

خدا حافظ

یه شعر دیگه هم بود که :

من همیشه عاشقم ، محبوبهء زیبای من
تو همیشه با منی ، ای دیدنت رویای من
یک شب از شبها بیا تا از تو خود را پر کنم
یک شب از شبها ببوس این پیکر تنهای من
من تو را در خواب میجویم ، نمیابم چرا ؟
من که هر شب میروم بی تو به به قبرستان من
چشم مستت را چرا گریان کنی از دوریم ؟
مستم از چشمان مستت هر شب و، ای وای من
چون نمیبینم تورا در خود اسیرم همچو موج
میزنم خود را به خاک و میکشم تا پای من

کاش میمردم همین امشب که روحم پر کشد
در کنارت ، غرق بویت ، یاور یکتای من

این آخری از شعرای خودمه . دوست نداشتم اینجا بگم شعر هم میگم . ولی این یکی مخصوص محبوبست .

 فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست

از همه شما دوستان متشکرم ولی یه تشکر مخصوص دارم این بار برای کسی که شماره خودش رو داد تا باهاش تماس بگیرم و با حرفاش کمکم کرد . شاید نخاد کسی اسمش رو بدونه پس نمیگم کیه ولی ازش ممنونم . کمکم کردی ولی ...

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:27  توسط محمد  | 

سلام . خوبین ؟

ما چرا با این سختی ها کنار میام و به زندگی ادامه میدیم ؟ هدف زندگی چیه ؟ آیا ما میمیریم که به جهان آخرت بریم یا میمیریم که فنا بشیم ؟ اگه قرار فنا بشیم که دیگه چرا زندگی میکنیم ؟و اگه قرار به یه دنیای دیگه بریم ، حالا چه بهشت به خاطر ثواب ها و چه جهنم به خاطر گناهامون ، چرا خودمون زودتر این مسیر رو سریع تر طی نکنیم ؟

هدف ما ادامه نسل بشره ؟ چرا از قدیم مردم دوست داشتن زیاد بچه بیان ؟ نگین پیشگیریش رو بلد نبودن و کاندوم نبود اون زمون خوب ۱ مین زود تر میکشیدن بیرون !!! مگه اکسر آدما نمیگن خوشیهای زندگی در مقابل سختیهاش به حساب نمیاد ؟ پس چرا ما رو میارن تو این دنیا ؟ چرا خود کشی بزرگترین گناهیه که یه آدم ممکنه مرتکب بشه ( فکر نکنین که من میخوام خودکشی کنم ها !!! اوضام بد هست ولی نه اون قدر !!! هنوز جا دارم ) مگه آخر زندگی حد اقل تو این دنیا مرگ نیست پس چرا آدم نمیتونه و نباید که این کار رو بکنه . اگه خودمون رو حساب و کتاب زمانش رو انتخواب کنیم ؟ یا نه حتما باید زمانش رو ندونیم تا بتونیم خودمون رو امتحان کنیم ؟ این امتحان چی رو در نهایت میخواد نشون بده ؟ این که ما خوبیم یا بدیم ؟خیریم یا شریم ؟

مگه خدا همه چیز رو نمیدونه ؟ مگه از روز اول نمیدونست که ما بهشتی هستیم یا جهنمی ؟ پس چرا ما جهنمیا رو به وجود آورد ؟ اون که میدونست ما اینیم  ، چرا ؟

از همین الان نمیخوام بگم من انقدر بدم که جهنمی هستم . میدونم گناه زیاد دارم ولی مال مردم رو که دیگه نخوردم !!! تازه به قول سعدی که میگه خجالت میکشم که بگم گناهم جلو کرمش بزرگه !!!

خوب از فلسفه زندگی که بگذریم میرسیم به همین روزمرگیمون . دیشب از ۱۲ تا ۲.۵ داشتم دیپارتد میدیدم . عجب فیلمی بود خدایی حال کردم . آخر فیلم همه شخصیت های اصلی مردن !!! اینم گفتم که شما که ندیدین ضد حال نخورین . بعدش مهمان رو دیدم که مفت هم گرونه !!! بعدش هم یه کتاب گرفتم دستم و تا ۵.۵ بیدار بودم بعد بابام واسه نماز بیدار شد و من رفتم خوابیدم !!! تازه . صبح هم ساعت ۸.۵ باید بیدار میشدم و با دوستام میرفتیم عیاشی !!! اونم تو این بگیر بگیر !!! خلاصه صبح ساعت ۸ بیدار شدم!!! و دو تا تخم مرغ خوردم و بعد رفتم دنبال دوستم و با هم رفتیم سر راه یه پرس حلیم خوردم !!! رفتیم با ۴۰۵ دوستم سمت ماسال . اگه نرفتین حتما برین مثه بهشته مصداق این شعره که میگه :
چون خدا دید که باور ننمودند ازو
حرف باغ مینو
لاجرم دشت بیاراست برای نمونه
گل پونه نعنا پونه !!!


داشتم میگفتم که این بیت اومد وست حرفم !!! بعد رفتیم و یه چیزایی خوردیم و یه کارایی کردیم که نگم بهتره چون میترسم این قسمت نظرات به نصیحت خونه تبدیل شه و من این روزا اثلا حالش رو ندارم و میگم چرا !!! خلاصه ۱۲ نشده کباب رو آتیش بود و مام خوردیم و داشتیم میترکیدیم که خیار و موز و ماست و چیپس باقیمونده رو تو یه حمله یه حالی بهش دادیم!!!!!!

تو عمرم اینقدر نخورده بودم . ولی کلی حال داد . بعد برگشتیم و مقل بچه مثبتها رفتیم خونه !!! اصلا هم بو نمیدادیم !!! و انگار برای من یکی خیلی مهمه که دیگه ... !!!

بگذریم همه چیز رو که نمیگن اینجا !!! آها بگم چرا این روزا اصلا حال نصیحت ندارم . دارم با دوستم تموم میکنم . فقط قرار برم ببینمش و بعد تموم کنیم !!! بهانم هم این بار نمایشگاه کتابه !!! شما نمیاین ؟ بیستم!!!

بای تا بعد به همتون سر میزنم . شرمنده میدونم خیلی غلت املایی دارم ولی تند مینویسم و حال درست کردن ندارم . بای

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:36  توسط محمد  | 

سلام . خوبین ؟ ممنون که به من سر زدین . باور کنین نمیدونم الان چرا دارم مینویسم . باور کنین الان که شروع به نوشتن کردم هیچی تو ذهنم نیست . نمیدونم دوباره از اون بنویسم و اتفاقایی که می افته . یا بی خیال شم و چرت و پرت بنویسم . اتفاقایی که برای همه خوبه به جز من و اون .

نمیدونم چیکار کنم . دیگه واقعا میخوام کار رو بسپرم به خدا . هر کاری بکنه ما اون اندازه نیستیم که بگیم بده یا خوبه ، فقط میتونیم قبول کنیم. حالم اصلاخوب نیست مثل همیشه ولی این خوب نبودن با همیشه من فرق داره . سرم هم درد میکنه ولی این سر درد هم مثل همیشه نیست . میدونم که از قرصه . دیروز روز جالبی بود . مست . چت . با دوستام . با خودم . با خدام...

دیروز به دوستم گفتم که بیا تمومش کنیم . این مسخره بازی رو . بیا خودمون و بقیه رو اینقدر عذاب ندیم . بیا خودمون از مرگ راحت شیم و دیگران از مرگ ما . چه فرقی میکنه که مرده باشی ولی عمودی راه بری ؟ گفت منو مسخره کردی ؟ این همه مدت به من دروغ میگفتی که دوسم داری ؟ خیلی پستی !!! فکر نمیکردم که اینقدر نا مرد باشی و منو به این زودی فراموش کنی . من همه چیزم رو برای به دست آوردن تو از دست دادم .

و من ساکت بودم . نه به خاطر این که درست میگفت . به خاطر این که نمیتوانستم قبول کنم که او در باره من اینطوری فکر کنه .

ما مسئول فکر دیگران نیستیم . ولی نمیتونیم نگاه نکنیم و نبینیم که کسایی که دوسشون داریم از ما رازی هستن یا نه . ما باید مورد قبول باشیم وگرنه نیستیم!

و من ساکت بودم درون من انقدر شلوغ بود که صدای نفسم هم شنیده نمیشد . و برای او بی ارزش بودم .

میدیدم کسی که برام همه چیز بود و هست و خواهد بود باورم نداره و من رو نمیفهمه . خیلی تنها بودم . گفت که دیگه بهش زنگ نزنم . گفت دیگه نمیخواد صدام رو بشنوه .

گفت برم به جهنم.

تنها شده بودم و غصه دار . هم از دوری اون هم این که اون درک نمیکرد که چقدر برام سخته که ترکش کنم . کاش دخترا یه کم ما رو می فهمیدن . نمیتونستم حتی با کسی راجع به این موضوع صحبت کنم . پیش سه تا از دوستام بودم . گفتیم بریم و با هم خوش بگذرونیم . همه موافق بودن . حتی من .

میخواستم یه مقدار از مشکلاتم . حل شه .

دوباره زنگ زد . گفت چرا به این زودی نا امید شدی .

گفتم دیگه راهی نمونده که امتحان نکرده باشم . بزار باز هم سعی کنم .

گفت اگه میخوای سعی کنی چرا گفتی تمومش کنیم . اصلا به فرض که با هم دوست باشیم و هیچ وقت به هم نرسیم .مگه همه دوست پسر ها و دوست دختر ها با هم ازدواج میکنن.

ومیدونستم که این حرف مال خودش نیست . میخواد زمان بخره تا بیشتر با هم بمونیم . تا بیشتر داغون بشیم . تا بیشتر داغون کنیم .

گفتم بزار باز هم تلاش کنم . ولی فکر نکن که برای من آسونه . فکر نکن که تورو برای چیزی به جز خودت میخواستم . فکر نکن که از تو سواستفتده کردم .

قطع کرد .

و ما رفتیم. من و دوستام . که خوش باشیم . تو روزی که برام از همیشه بد تر بود . سه شنبه بود . ولی انگار جمعست! بارون شدید و شدید تر بود ولی ما به جشن بارون فکر میکردیم و من به گریش .

ما میخندیدیم و من ...

رفتیم یه قلیون سرای مکان . مشروب ها رو به سالمتی دوستیمون و دوستامون خوردیم و مزش هم تلخی روزی بود که میگذشت . چه قدر تلخ بود . مشروب نه . روز خوشیمون رو میگم . کم کم گرم شدیم و سیگار و قلیون کشیدیم . ولی دودی که از جگرم بلند میشد بیشتر بود . دیدم هنوز هم آروم نیستم . هنوز هم آروم نشدم . رفتیم و حشیش گرفتیم . هر کس که گفته مخدر چیز بدیه مطمعنم که تا حالا عاشق نشده !!! .

گذشت و اومدم خونه . دراز کشیدم و به روزی که گذشته بود فکر کردم . سرم شروع کرده بود به درد گرفتن . امروز هنوز به من زنگ نزده .

هنوز تنهام و به جز این صفحه های سپید چیزی ندارم . صدا ها تو سرمه . صدا هایی که میگن فراموشش کن . برای هر دوتون بهتره .

ولی دل من چیز دیگه ای میگه . قلبم رو به کسی نمیفروشم . به کسی تقدیمش میکنم که ارزش قلبم رو داشته باشه . من زندگیم رو نابود میکنم و از این نابودی ناراحت نیستم ، اگه اون رو به دست بیارم .

قدیم وقتی مست میکردم این شعر رو زمزمه میکردم :

جام آتشین :
پر کن پیاله را
کین جام اتشین
دیریست
,   ره به حال خرابم نمیبرد

این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای اتش است
که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد

من با سمند سر کش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا شهر خاطره های گریز پا
                                 تا شهر یاد ها ...

دیگر شراب هم
جز تا کناربستر خوابم نمیبرد.

هان ای عقاب عشق
            از اوج قله های مه الود دور دست
            پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
            آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد

آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد.

 

چشمان مرا به چشمهایش گره زد
بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولی نه طبق قانون وداع
یکبار فقط به شیشه پنجره زد/

خوب امروز هم تموم شد . تا ببینیم خدا برای فردامون چی در نظر گرفته.

به امید دیدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 15:8  توسط محمد  |