سلام . دوباره پای کامپیوترم و دارم واسه خودم مضخرف مینویسم . یا شاید واسه شما . یکی از دوستان تو بلاگش گفته بود که خسته شده از بس از روزمرگیهاش نوشته و قرقر میکنه . نمیدونم . شاید من هم مثل اونم با این تفاوت که اون خیلی عاقل تر از منه . دوستان زیادی اومدن اینجا و با من هم دردی کردن . از همتون از صمیم قلب ممنونم . اگه اوضای من رو بخواین بدونین چطوره باید بگم که همه چیز همون طوره که بود . هنوز تو خودم هستم و حوصله هیچ کس رو ندارم . فکر کنم الان دیگه همتون میدونین که دوست من بچه تهرانه و من رشتم . چند وقت پیش دوستم مسعود ( هم خونه ایم بود تو ساری ) به من زنگ زد و گفت محمد بیا تهران چند روزی رو با هم باشیم هم با هم هستیم و هم تو هیئت برای ایام فاطمیه به کمکت نیاز دارم ( دروغ میگفت به کمک من نیاز نداره ولی میخواد تو هیئت کنارش باشم ) من گفتم مسعود من که میدونم تو به کمک من نیاز نداری و فقط میخوای من رو بکشونی تهران . ولی بدون که دیگه تهران واسه من اصلا جای جالبی نیست . آخه دیگه نمیتونم برم سراغ محبوبه ! اون ازم پرسید چرا و منم سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم و بعدش گفت من میدونستم . من گهتم از کجا و اون گفت محبوبه بهش زنگ زده و گفته که یه جوری بکشوندم تهران . من گفتم بابا من نمیتونم بیام . حتی اگه بیام و اصلا نرم پیشش اینجا مادرم اینا چی فکر میکنن ؟ اونم گفت حق داری ولی خودت رو خسته نکن . سعی کن فراموشش کنی . میدونم سخته ولی فکر کنم تو بتونی ! ( خود مسعود یه همچین بد بیاری رو داشت البته به یه نوع دیگه ) منم تشکر کردم از این که زنگ زده و گفتم نمیتونم بیام . دلیلش رو هم خونوادم ذکر کردم و بهش گفتم الان اوضای من خراب هست نمیخوام از این خراب ترش کنم .
گذشت تا پریروز که دوباره زنگ زد و حالم رو پرسید . بعد از سلام و علیک پرسیدم که دوباره بهت زنگ زده ؟ گفت نه به خدا . خواستم حالت رو بپرسم بی شعور . گفتم تو که راست میگی ولی دروغ گو سگه ! با همین چند تا شوخی دوران دانشگاه یه کم خندیدیم و بعد گفت بابات خونست ؟ من که جا خورده بودم گفتم آره چطور مگه ؟ کارش داری ؟ گفت آره دلم براش تنگ شده گوشی رو بده بهش باهاش کار دارم نره خر ! منم گفتم چرت و پرت نگی ها دهنت رو میگ.. اونم گفت من تا حالا چرت و پرت گفتم ؟ منم گفتم به جز چرت و پرت گیزی از دهنت بیرون نمیاد با همین حرفا گوشی رو دادم بابام و اون هم با بابام صحبت کرد تا بهش بگه که برای ایام فاطمیه من رو بفرسته تهران . بابام هم منو صدا کرد و گفت خوب چرا نمیری پیش مسعود . منم گفتم من بعدا ً باهاش صحبت میکنم . بابام گفت وقتی اسم حضرت زهرا رو میاره نه نگو . منم گوشی رو گرفتم و کلی فحش دادم و گفتم نفهم ! آخه تو چرا نمیخوای بفهمی که من الان نمیتونم بیام . بابام اگه الان با من جلو تو خوب صحبت میکنه میخواد آبروم رو نگه داره جلوت . به خاطر محبوبست ؟ اون هم گهت نه به ابلفضل . میخوام بیای پیشم هم کمکم کنی و هم کارت دارم . گفتم ... بخور . تو با من کار داری ؟ بگو جون ممد کارت دارم . گفت میگم به ابلفضل چرا دیگه چرت و پرت میگی . کار یدی ندارم ولی میخوام با من باشی . من گفتم کارت دارم . میخوای روم رو زمین بنداز و نیا میخوای بیا . اصلا به ...رم نیا ! منو بگو که دارم منت تو رو میکشم . گفتم خوب کی بیام ؟ گفت آها این شد . شنبه اینجا باش منم گفتم چشم .
فعلا هم تو خودم میلولم . دیروز رفتم نت . نظرات شما عزیزان رو خوندم و یه چرخی زدکم . این سری میام به همه سر مزنم . خانوم کوچولو هم که گفته بود سفر برام خوبه ، منم یه سفر افتادم . ولی نمیدونم چرا تیر زود تر نمیاد تا من زود تر برم سربازی . خسته شدم از این زندگی یک نواخت .
موفق باشین . ممنون که به من سر میزنین . شرمنده همتون هستم . میام پیشتون . منو از یاد نبرین .
بای
ویرایش :
ببخشید نتونستم یعنی فرصت نشد که آپ کنم آخه من هر وقت حسش باشه مینویسم و سیو میکنم و بعدا میام نت آپ میکنم . این چند وقته از آخرین باری که آپ کردم هنوز اوضام همونجوریه . تو خودمم . این شنبه که میخواستم برم تهران . نشد ! نمیدونم چی کار کنم تو موقعیتی که من دارم الان این رفتن میتونست تا مدتی روحیم رو درست کنه . ولی باید رشت باشم و برم برای این سربازی لعنتی واکسن بزنم . چقدر به دخترا حسودیم میشه که سربازی نمیرن . آخه گناه کا پسرا چیه که به خاطر یه مقدار گوشت اضافه باید بریم سربازی و 2 سال از بهترین سال های عمرمون رو حروم کنیم . حالا اگه خدای نکرده جنگی در پیش بود یه چیزی . ولی الان تو صلح و ثبات این سربازی به چه دردی میخوره . فروشش رو هم که متوقف کردن . اه !
کاش حد اقل میشد برم تهران و بعد میرفتم واکسن بزنم . شاید یکشنبه برم ولی نمیدونم حتی اگه یکشنبه برم میتونم محبوبه رو ببینم یا نه . آخه اونا قراره دوشنبه برن سوریه . روز قبلش حتما برادراش و خواهراش میان دیدنش . نمیدونم اصلا چرا دارم این حرفا رو اینجا مینویسم . تو فایلی که میدونم قراره نوشته بعدی وبلاگم باشه . من تو سیستمم هزار تا جا واسه خاطره نویسی دارم . نمیدون . باز هم ممنون که به من سر زدین . میدونم فکر میکنین که من آدم بی معرفت و آشغالی هستم (بلانسبت البته ) ولی گناه من نیست . گناه این دوره زمونه هم نیست . فعلا حالم خوش نیست . به زبان ساده بگم خود درگیری دارم . غم جدایی و خود خوری اون یه طرف . فکر این که الان اون تو چه حالیه یه طرف . تازه هوای ابری خونمون که من و مادرم اصلا با هم صحبت نمیکنیم یه طرف . حرفایی که من و بابام با هم زدیم و حتی اینحا هم نمیتونم بزنم یه طرف . ما پسرا ( البته منظورم خودمم به کسی بر نخوره ) هر چی بزرگ تر میشیم ، بچه تر میشیم .
امروز نامه هایی رو که به بعضی از دوستان وبلاگیم دادم و جوابایی که اونا به من دادن رو دوباره خوندم . نمیدونم چی بگم . چیزایی گفته بودم که به هیچ کس نمیگم ولی خوشحالم که به شما اعتماد کردم . چون جوابهاتون مشخص میکنه که چه قدر مردین (منظور مردونگی داشتنه) . خوب خدار و شکر . نمیدونم به خاطر چی ولی خودش میدونه به خاطر چی .
یه ضرب المثل رشتی میگه وقتی رفتی خونه بزن زیر گوش زنت . تو نمیدونی واسه چی زدی ولی زنت میدونه واسه چی خورده !
حالا منم میگم خدا رو شکر . من نمیدونم به خاطر چی میگم ولی اوس کریم میدونه به خاطر چی ! فقط میدونم به خاطر این که هنوز زندم شاکر نیستم . گاهی فکر میکنم که خدا میخواد من یه جایی یه زمانی یه کار خیری انجام بدم . نمیگم خدا نیازمند کار خیر من تو آیندست ولی میخوام بگم اون به فکرمه و میخواد من برای خودم در آینده یه کاری بکنم ولی نمیدونم اون کار هر چه قدر هم که مهم و بزرگ باشه ، ارزشش رو داره ؟ نمیدونم . فقط خودش میدونه و خودش . اصلا به من چه . من که فعلا نمیخوام خودم رو بکشم پس بهتره نفسم رو بکشم و زندگیه نکبت بارم رو ادامه بدم .
ببخشید که تلخم . اگه نوشته هام رو نپسندسدسن فکر کنین که یه دیوونه که حال میکنه دیگران رو اذیت کنه داره چرت و پرت میگه ولی اگه حرفام رو باور کردین برام دعا کنین . من آدم علیه السلامی نیستم ولی خدا رو قبول دارم .
برام دعا کنین .
حمله به بارگاه مقدس دو امام معصوم رو هم تصلیت میگم و محکوم میکنم . فراموش نکنین اونا سنی نیستن . اونا کسایی هستن که میخوان تفرقه بندازن و حکومت کنن .
موفق باشین بای .
ویرایش 2 :
دوباره سلام . باور کنین که وقت نکردم تا بیام نت و آپ کنم . باز دارم به پست جدیدم مطلب اظافه میکنم . سه شنبه از تهران اومدم . تهران اول رفتم و برای آخرین بار دیدمش . نمیدونین چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی و بدونی بهش نمیرسی و از روی اجبار بخوای خدا حافظی کنی تا اون بره و تو رو فراموش کنه و به زندگی خودش برسه . نمیدونین چقدر سخته که با کسی بشینی که کاخ آرزوهات رو بسازی و بعد ببینی اون کاخ فقط تو خوابت بوده و بگی که نمیتونیم به هم برسیم . اون بگه این همه دوست پسر و دوست دختر خوب ما هم با هم دوست باشیم . و من نمیتونم این کار رو بکنم چون اون برام یه دختر معمولی نیست .
نمیدونین چقدر سخته ...
بگذریم . نمیخوام دیگه به اون صورت اینجا هم درد دل کنم . بعد رفتم پیش مسعود و تا صبح با هم قدم زدیم و حرف زدیم و اون دلداریم میداد و من دیوونه تر میشدم .
باز هم بگذریم . اعصابم داغونه . دارم دیوونه میشم . 2 تیر هم دارم میرم خدمت ولی هنوز نمیدونم کجاست ! ببینم تا خدا چی بخواد . من که فکر کنم می افتم ارتش حالا کجا ، نمیدونم .
دیگه وقتتون رو نمیگیرم .
موفق باشین . امید وارم حتی دشمنم هم به درد من گرفتار نشه . امید وارم شما هم به هر آرزویی که دارین برسین .
بای
همین الان که دارم آپ میکنم دوستم به من اس ام اس زده میگه یادت باشه که من رو مثل یه آشغال انداختی دور . به خدا دیگه بریدم . کاش ...
از من که گذشت . امید وارم که همچین موردی برای هیچ کدومتون پیش نیاد ولی اگه خدای نکرده پیش اومد سعی کنین درک کنین کسی که دوستون داره و مجبوره ترکتون کنه چقدر براش سخته
بای